احمدرضا احمدی را -بیش و پیش از هر چیز- بهعنوان شاعر میشناسند.
این فیلم تلاشیست برای شناخت بیشتر و بهتر او نه -فقط- بهعنوان شاعر که بهعنوان هنرمند عرصههای گوناگون.
او -بسیار- اهل خانواده است و خانواده-اش- را به هنر-ش- ترجیح میدهد. فارغ از مناسبات اخلاقی جامعه -کنونی- و اخلاقیات حاکم بر فرهنگ این سرزمین، و بدون قضاوت خوبی و بدی، این یک ویژگی متمایز است که کمتر میتوان سراغ گرفت.
از همین رو، وقت خوب مصائب فیلمیست شکل گرفته در خانهی او، و احمدرضا احمدی را در چهارچوب خانهاش تصویر کردهایم.
برگرفته از:
یادداشتیازناصرصفاریانبرایانتشارلوحفشردهی«وقتخوبمصائب».
«...شعر شاملو را نمیتوان شعر سپيد خواند. شعر شاملو پس از پشت سر گذاردن تجربههای نيمايی، به نوعی بهدنبال جايگزينی برای وزن بود که او با هوشياری آن را در نثر و نظم قرن چهارم يافت و موسيقی زبان نثری او را تدارک ديد. و اين ريتم جايگزين هم برخلاف نظر بعضی از دوستان وزن درونی نيست و آشکارا بيرونی است. امّا شعر احمدی شعر سپيد است. ويژگی منحصر به فرد احمدرضا احمدی، يلگی و رهايیاش از تمامی قيودی است که ممکن است به نوعی القا وزن کند...»
انگار
که من ابر را ديده بودم
مردانی که کلاه را از سر برمیداشتند
در جوی آب رها میکردند
خرامان
خرامان
دندانهايی از صدف داشتند
برگرفته از:
نافه، عصرپنجشنبه، شمارهی79و80، دی1383، (نقلبهمضمون).
«...شعر احمدی شعری شرقی است که رويهای عرفانی پيش میگيرد تا بیتوجّه به ماهيت و اتّفاقات جهان پيرامون به هستی هر چيز، از منظر سلوکی احساسی بنگرد. در شعر احمدرضا احمدی خواننده با وجود تعبيرات نو به نو و متراکم احساس نمیکند که در جادهای مستقيم به پيش میرود، بلکه خود را در دايرهای چرخنده میبيند که در اين دايره، مثل فلک دوّار، اشيا و پديدههای گوناگون، نو به نو میآيند و میروند. اين چرخندگی دوّار از قضا تبيينکنندهی جهانبينی معرفتمدار شاعر است که به جای برخورد عقلايی با مخاطب و سويههای مضمونی و روشنگری، بر آن است که او را در جهان دستچين خود غوطه دهد و با او در بیحرفی سخن گويد...»
پوشيده و آسان
به تو میپيوستم
هنگام که يک قطره باران
بر ملافههای کهنه میچکيد
و معنی دريا میداد...
برگرفته از:
نافه، عصرپنجشنبه، شمارهی79و80، دی1383، (نقلبهمضمون).
«...شعر احمدرضا احمدی خاص است و نکتهی قابل تأمل این است که واحد معنایی در شعر ما مصراع، بیت و یا بند به شمار میآید امّا در شعر احمدرضا احمدی باید چندین شعر را خواند تا به یک ساختار معنایی رسید. در واقع شعر وی یک کلیّت است. او شاعری فرا واقعی به شمار میآید از همین رو، زمان و مکان به شکلی غریزی در اشعارش جاری میشود. در شعر احمدرضا احمدی، ریزشهای مدام ذهنیای وجود دارد که بر اساس تداعی معانی پیش میآید با این وجود زبان مهار نشده و به خاطر جوشش ذهنی کنار میرود. باید گفت احمدرضا احمدی شاعری ارجمند است که هرگز برای ادبیّات خضوع نکرده است...»
برگرفته از:
گفتههایکامیارعابدی(منتقد)درنشستکتابماهادبیّاتوفلسفهباعنوانکارنامهییکشاعر
کهبهبررسیشعر"احمدرضااحمدی"اختصاصداشت، تیر1384، باویرایشوتلخیص.
«...احمدرضا در زندگی شوخطبع و اهل طنز است با این وجود در اشعارش اندوه وسیعی دیده میشود که باورش برای انسان سخت است. احمدرضا احمدی برای شعر و ادبيّات ايران يک پديده است...»
برگرفته از:
گفتههایمحمّدعلیسپانلودرنشستکتابماهادبیّاتوفلسفهباعنوانکارنامهییکشاعر
کهبهبررسیشعر"احمدرضااحمدی"اختصاصداشت، تیر1384، باویرایشوتلخیص، (نقلبهمضمون).
«...یکی از خوشبختیهای من در زندگی آشنایی با احمدرضا احمدی است. او از جمله اشخاصی است که مرا به طنز گفتن تشویق کرد. احمدی به جای نقل طنز از دیگران از ذهن خود آنها را میسازد. او دیدی طنزآمیز دارد که در غمانگیزترین اشعارش نیز مطرح میشود...»
برگرفته از:
گفتههایعمرانصلاحیدرنشستکتابماهادبیّاتوفلسفهباعنوانکارنامهییکشاعر
کهبهبررسیشعر"احمدرضااحمدی"اختصاصداشت، تیر1384
«...احمدى بيش از ۳۵ سال براى كودكان نوشته است؛ بدون اينکه گرفتار تكرار تجربههاى ديگران شود. دنيايى كه او در داستانهايش آفريده است، دنياى يگانهای است كه پيش از آن كسى آن را تجربه نكرده است؛ دنيایی شاعرانه كه بيش از هر چيزى تخيّل كودكانه در آن ارج دارد...»
برگرفته از:
گفتههایعلىاصغرسيّدآبادىدرمراسمبزرگداشتاحمدرضااحمدی
درباشگاهنویسندگانوهنرمندان، روزنامهیایران، شهریور1384
•«...ما احمدرضا را از دو بعد میشناسيم؛ احمدرضا به عنوان نويسنده و شاعر كه خلق میکند و احمدى كه مدير فرهنگى موفّقى است...»
•«...مهمّترين ويژگى احمدرضا، جداى از جوانمردى او، دوستى صادقانهاش است. اطراف ما هستند افرادى كه به سبب مقام يا مصالح با ما طرح دوستى میريزند. اما احمدرضا دوستیاش مصلحتى و مادّى نيست. او با هر كس كه دوست میشود، صرفاً بر اساس معيارهاى دوستى است...»
برگرفته از:
گفتههایعلیمیرزاییدرمراسمبزرگداشتاحمدرضااحمدی
درباشگاهنویسندگانوهنرمندان، روزنامهیایران، شهریور1384
•«...از كارهاى مهمّ احمدرضا اين بود كه در دوران فعّاليّتش در كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان به سال ۱۳۵۰ از تمام شاعران بهنام آن دوره مثل شاملو و اخوانثالث، اشعارى با صداى همين اساتيد ضبط كرد...»
•«...با وجود اينکه احمدرضا خود جزو موج عظيم شعر نو در ايران بود و اشعارش به هيچوجه از اشعار شاعران بهنام آن دوره كم نداشت، از خود هيچ اثرى را ضبط نكرد و اين كار جوانمردى او را نشان میدهد. چرا كه اين كار توسط او انجام شده بود و آثارش از هر حيث توانا بود...»
برگرفته از:
گفتههاینورالدّينزرينکلكدرمراسمبزرگداشتاحمدرضااحمدی
درباشگاهنویسندگانوهنرمندان، روزنامهیایران، شهریور1384
•«...احمدرضا كسى است كه در تمام اين سالها توانسته است از گزند روزگار روحش را پاكيزه و آراسته نگه دارد...»
•«...احمدرضا كودكى روح و درون خود را به تمامى حفظ كرده است و اين ويژگى در تمام آثار او به گونهای شفاف و نمايان است...»
•«...من به او غبطه میخورم؛ چرا كه علیرغم فراز و فرودهاى ناگزير زندگى، همچنان شاداب و پرنشاط است و همين ويژگى، نوآورى را در كار او سبب شده است...»
•«...او شاعر، نويسنده، اهل موسيقى، هنرپيشهی سينما و به معناى وسيع كلمه، اهل فرهنگ است. در اشعار او سادگى، مهربانى و روح دوستى موج میزند و همهی اينها ناشى از نوع نگاه او به زندگى است...»
برگرفته از:
گفتههایآیدینآغداشلودرمراسمبزرگداشتاحمدرضااحمدی
درباشگاهنویسندگانوهنرمندان، روزنامهیایران، شهریور1384
•«...احمدى در مجموعه قصّههايش براى كودكان میکوشد تا به ذهن شفاف كودكان، سلامت پرواز را بيآموزد و به رشد تخيّل خلاق و زيباشناسى معنوى و انسانى ايشان صميمانه كمك كند...»
•«...اين قصّهها، قدرت تصويرسازى مثبت ذهن كودكان را بيش و بيشتر میکند و به مدد فعّاليّت همين تخيّل سازنده است كه میتوان جهان را ساخت يا از نو ساخت...»
•«...«شعر-قصّه»هاى احمدرضا، بدون شك از مهربانى، ظرافت و زيبايى خاصّى برخوردار است كه متعلق به مكتب نگارش اوست. رنگ و رنگپردازى در قصّههاى كودك احمدى كار او را به يك جعبه رنگ سحرآميز تبديل كرده است...»
•«...هنوز در قصّههاى احمدى، مثل «قصّههاى من و پدربزرگ» مادربزرگ و پدربزرگ جايگاهى معتبر و انسانى دارند، كه بايد هم داشته باشند و همين عوامل، قصّههايش را ماندگار خواهد كرد و در خدمت كودكان نسلها و نسلها در خواهد آورد...»
برگرفته از:
اظهارنظرهاینادرابراهیمیکهبهوسیلهیهمسرش(فرزانهمنصوری)
درمراسمبزرگداشتاحمدرضااحمدیدرباشگاهنویسندگانو
هنرمندانقرائتشد، روزنامهیایران، شهریور1384
فرجام همهی راهها به اندوه میانجامد
و سکوت دليلپذير نمیتواند بود
سکوت خطا نيست امّا جذبه ندارد
سکوتها، پندارها، تا مرز رؤيا تاريک و وهم انگيزند
و حقيقت مُرده تلاش میکند
سقف هر پناهگاه، سفالين و نفوذناپذير است
و آسمان آبی نيست
انباشته از تاريکی است.
«...اين قطعهی کوتاه را از دوست ديرين، استاد سخن نغز و پرمايه، «احمدرضا احمدی» برداشتم، از کتاب «همهی آن سالها»ی او. در مراسم تشييع پيکر زندهیاد کيومرث صابری ديدمش، چون هميشه طنّاز و صميمی. گفت: «تا من هم نرفتهام بيا هم را ببينيم!» رفتم، چندی بعد و پر شدم از او. با آنکه هميشه در شعرهايش به دنبال واژه است و قانع نمیشود از حجم کلمات بديع و ساده، خودش را که میبينی سرشار واژههای بکر است. چنانکه حتّی فرصت نمیکنی فوران آبشار واژهگانش را هر چند پر ولع، در ظرف محدود ذهن، پسانداز کنی، تا در فرصتی ديگر بنوشی. حکايتها میگفت از اين نسل، شنيدنی! با زبان طنز ويژهی خودش. مدام نگران سلامتی او هستم، امّا اين اوست که هميشه معرفت میکند. گاه و بیگاه زنگ میزند و حال و احوالی میپرسد. هر بار میبينمش، تا مدّتی برقرارم. و ذهنم بر مداری زلال میچرخد و توقعام را از زندگی کم میکنم...»
برگرفته از:
گرهیزلفبهانصافزدن!، وبنوشتهایحسینپاکدل، سهشنبه6مرداد1383
لباس نو که پوشیدم، قفل را که با عطر گشودم
میان قلبها فرق نخواهمنهاد
رسوایی را کفن خواهمکرد
و لبخند را آنقدر ادامه خواهمداد
تا قلبم سرنوشت همهی قلبها باشد
کسی که سرایندهی این شعر باشد و گویندهی این کلمهها، مگر میشود دوستداشتنی نباشد؟
صاحب نگاهی مهربان و منشی قابل احترام. نگاه دورادور من به این نگاه و به این منش، همیشه برآمده ازاین نگاه بود. از دور. دوری که رفت و نزدیکی آمد، دیدم به خطا نرفتهام. از تحقیق دربارهی فروغ فرخزاد شروع شد و رسید به سهگانهای مستند دربارهی این بزرگ. رابطه با این عزیز هم به دوستی پابرجا ماند. ماند. ماند. و باز هم ماند. وقتی هم رسیدم به «وقت خوب مصائب»، لطف و مهر و صمیمیت خانوادهی محترم هم با مهربانی احمدرضا درآمیخت. بزرگواری کردند و محبّت. همهشان. شهره خانم عزیز، ماهور نازنین و احمدرضا احمدی دوستداشتنی. امّا...
امّا در این میان، در این سرزمین گُل و بلبل، که صحبت پشت سر و تخریب دیگران و تلاش برای پایین کشیدن آدمها تا قدّ حقیر خودمان، عادت مألوف است و رسم متداول، ما هم از نامردمی بینصیب نماندیم.
بعضیها کوشش کردند تا کار پا نگیرد، تا در نیمه متوقف شود، تا زمین بخورد. در نیمهی کار ما، دو بزرگوار به فکر افتادند دربارهی احمدی عزیز فیلم بسازند. روششان هم درکنار ما نبود؛ بدون ما بود. کنار زدن ما و شروع خودشان. و من هاج و واج از این تلاش، نمیفهمیدم چرا به فیلمشان مشغول نمیشوند تا نگاهشان را، اندیشهشان را کنار نگاه ما و اندیشهی ما بیاویزند، تا این تعدد به تعالی برسد.
بعد هم داعیهی دوستی و دوستداشتن احمدرضا احمدی را فراموش کردند و رسیدند به پراکندن این نگاه: «به احمدی پول داده تا راضی بشه. وگرنه احمدی از این پسره دل خوشی نداره.» و من نمیفهمیدم که چرا گویندهی محترم نمیفهمد این حرف، بیش از آن که در تخریب بنده باشد، درتخریب احمدی است.
از آن سو، در نشریهای که نیمی از شورای سردبیریاش ادعای دوستی و رفاقت با احمدی دارند، پس از این که خودشان تماس گرفتند و خبر گرفتند و عکس گرفتند، با اعمال نظر یکی - از خودشان - عکس و خبر و مطلب و همهچیز به بایگانی سپرده شد. تسویه با ناصر صفاریان باز هم به ضرر فیلم و احمدرضا احمدی تمام شد. و من باز نمیفهمیدم که چرا اینها این را نمیفهمند.
بعد هم که بهانهی حضور عباس کیارستمی پیش آمد و بهانهی خوبی شد برای بعضیها. برخی دامنزنندگان به فاصلهی میان احمدی و کیارستمی. گفتند و گفتند و گفتند. ساختند و ساختند و ساختند. از «رفته سراغ کیارستمی تا فیلم برود جشنوارههای خارجی» گرفته تا «آقای احمدی چه نشستی، که فیلم دارد زیر نظر عباس کیارستمی تدوین میشود!» و من نمیفهمیدم این حرفها در میان جماعت منتسب به روشنفکری چه میکند.
برخی اهالی مجلهی خوشبر و روی روشنفکری شکل هم پا پیش گذاشتند و پیش این و آن و حاضران در فیلم نشستند و پرکردند که احمدی ناراضی است و فیلم را دوست ندارد. و این زمانی بود که کار ما تمام شده بود و احمدرضا احمدی فیلم را دیده بود و پسندیده بود بسیار. شهره خانم و ماهور هم همینطور. هر سه خشنود. بسیار راضی. فیلم را چهار بار در منزلشان دیدیم. دو بار با محمّدرضا سکوت و دو بار با بهمن کیارستمی. و هربار و هربار، رضایت بود و رضایت بود و رضایت. و من نمیفهمیدم این همه تلاش این محترمان برای چیست. یعنی این قدر لذّتبخش است ناراستی و نادرستی؟
بزرگواری هم برمبنای نسخهی ناتمام فیلم که چیزی حدود پانزده دقیقه را در خود نداشت به اضافهی موسیقی و عنوانبندی و ظرایف و ریزهکاریهای مرحلهی نهایی، به قضاوت نشست و گفت و چاپ هم کرد. وقتی کار تمام شد و فیلم را دید، نظرش مثبت بود. و من باز نمیفهمیدم این عزیز که حالا دیگر فیلمساز هم هست چرا اینگونه میکند. بعد هم تلاش دیگری آغاز شد مبنی بر اینکه چرا این روشنفکر بزرگ و این شاعر توانا میخندد و راحت است و خشک و جدّی نیست. و من نمیفهمیدم چرا اصرار بر دروغ و تصویرسازی نادرست.
و بعد... خیلی چیزها بود و هست، ناگفتنی. ولی جالب بود حرف همکاران در دفتر مجلهای که بیش از یک دهه است نویسندهاش هستم. روز نمایش خصوصی «وقت خوب مصائب» در خانهی سینما، دو سه نفر از تازهواردان نسل جدید و دوستان همکار، در حالی که هنوز فیلم روی پردهی نمایش خصوصی هم نقش نبسته بود، در دفتر «مجله» نشسته بودند و پنبهی فیلم را میزدند. و البتّه جالبی ماجرا در احساس مسئولیت این بزرگواران است. یکیشان میگوید: «باید یه کاری بکنیم. باید جلوشو بگیریم. اینجوری که نمیشه این یکییکی بره سراغ چهرههای هنری و ادبی. اوّل... به فروغ، حالا نوبت احمدییه.» و من نمیفهمم این همه مسئولیتپذیری و تعهد هنرمندانه را.
... و حالا سه سال و چند ماه از شروع ماجرای «وقت خوب مصائب» میگذرد. فیلم به بازار عرضه شده و کار ما تمام. ولی تازه آغاز سرگرمی بعضیهاست. ما که سرمان در تمام این مدّت پایین بود و زبانمان خاموش.
ولی تلخیهای این برخوردهای عجیب در وجود آدمی تهنشین میشود. هر قدر هم خودمان را به نشنیدن بزنیم وسکوت کنیم، باز هم هست. از عجایب این سرزمین یکی هم این است که سکوت و جواب ندادن هم عجیب است و مواجهشوندگان با آن، همهی تلاش خود را میکنند تا هر طوری شده، آدم را بکشند وسط و بیندازند در جایگاه جواب و جدل. این یکی را هم نمیفهمم.
اینها را نوشتم تنها برای اشاره به شرایط ساخت چنین فیلمی. حالا هم جز سپاس از احمدرضا احمدی عزیز و خانوادهی محترمش حرفی نیست. میماند سپاسی برای محمّدرضا سکوت و بهمن کیارستمی. در حقیقت، فیلم، حاصل هنر این دو نفر است. من واسطهای بودم برای رساندن تصویرهای زیبای این به دستان توانای آن. افتخار این حضور - واسطهگون - همیشه برایم باقیست.
برگرفته از:
روزهایسختآسان، ناصرصفاریان، مجلهترانهیماه، مهروآبان1384، بااندکیویرایش.
«...موج نو همانوقت هم بود. "احمدرضا احمدی" همانوقت هم شعر میگفت. امّا توانست خودش را حفظ کند و به اين سطح برسد. واقعاً شاعر خوبی است امروز، واقعاً شعر میگويد...»
برگرفته از:
امواجزودگذر، گفتوگوباعبداللهکوثری(بخشدوم)، پایگاهادبیخزه، فروردین1384، باویرایشوتلخیص.
تاکنون چندين بار دست به کار نوشتن مطلبی راجع به احمدرضا احمدی شدهام، در فواصل مختلف زمانی و مکانی و هر بار در ميان راه متوقف ماندم که دلايل مختلف داشته است و شايد گفتن نداشته باشد، امّا بگذاريد اشاره کنم که به دليل فضای زهرآگين موجود در جامعهی ادبیمان پيشکسوتها از نوشتن دربارهی جوانها میترسند چون نمیخواهند متهم به «مريدسازی» شوند، ما جوانها هم میترسيم دربارهی پيشکسوتها بنويسيم چون نمیخواهيم متهم به چاپلوسی و حتّی تأثيرگيری از آنها شويم و در اين ميان طبعاً آنچه لگدمال میشود «حقيقت» است. البتّه مطمئنم همين حالا هم که بعد از دو دهه سابقهی ادبی دست به کار نوشتن دربارهی يکی از پيشکسوتان شدهام باز گريزی از آن اتهامها ندارم که ديگر مهم نيست. مگر چهقدر میتوان گوش به ترکيدن حبابهای متعفن اين مرداب سپرد؟ امروز در ميان يادداشتهای پراکندهام به اين يادداشت برخوردم که: در يکی از طبقات عمارتی که هرگز نتوانستهام به ياد بسپارم کدام طبقه است، شاعری زندگی میکند که هر گاه به ديدنش میروم و در را باز میکند در حالیکه لبخند مهرآميزی بر لب دارد از من میپرسد: «چرا اينقدر طولش دادی بالا آمدن از چند تا طبقه را؟ هنوز ياد نگرفتهای کدام طبقه است؟» و من هيچگاه نتوانستهام در پاسخش بگويم دانستن يعنی آگاهی بر ندانستن. مگر میشود خانهی کسی را به خاطر بسپاريم که بسيار دوستش میداريم؟ به خاطر سپردن اين چيزها يعنی او را در زمرهی اشياء و اتّفاقات روزمرّه قرار دادن که ملالانگيزند.
تمام نسلهای شعری پس از دههی چهل گستاخانه و بیهيچ تشکری، از شعر احمدرضا احمدی توشه برگرفتند و رفتند. کافیست کمی دقّت کنيم تا دم خروس را در بسياری از قلّههای شعر معاصرمان ببينيم. من هيچ مخالفتی با نوعی از تأثير پذيری مثبت ندارم. ما خواهناخواه در يک تبادل انديشه با شاعران همنسل يا پيشکسوت، شرکت داريم اما آنچه باعث ناراحتی میشود قدرناشناسی ما نسبت به شعر احمدرضا احمدی است. يا تأثيرمان را بگيريم و دم نزنيم يا تأثير نگيريم و انتقاد کنيم؛ اما کاری که کردند اين بود که هم تأثير گرفتند و هم انتقاد کردند که نهايت بیانصافی بود. کسانی هستند که پس از نثار کلّی ناسزا در حقّ او، به محض آنکه از هم جدا میشوند، در تاريکی - بیآنکه کسی ببيندشان - کتاب شعر احمدرضا احمدی را از جيب پالتویشان در میآورند و زير تير چراغ برق با ولع میخوانند و درجا شعر صادر میفرمايند. امّا حتّی نسل من نيز نمیخواهد اعتراف کند که شعر او برای همهی ما - دستکم - راهگشا بوده است.
منتقدان، بر شعر او ايرادهايی گرفتهاند که در بيشتر اوقات غيرمنطقی بودهاند. هميشه وقتی به اين ايرادها نگاه میکنم متحيّر میشوم چون میبينم دقيقاً سطرهايی رد شدهاند که ترديدی در نبوغآميز بودنشان نمیتوان روا داشت. البتّه نبايد هم انکار کرد که در برخی موارد احمدرضا احمدی میتوانسته با يک تغيير جزئی دهان خيلی از منتقدان را ببندد که هميشه برايم سؤال بود پس چرا چنين نمیکند، تا روزی که «ضد خاطرات» آندره مالرو را میخواندم و به قسمتی رسيدم که مالرو از زنی گُلدوز در آمريکای لاتين میپرسد: «چرا حيوان کوچک ِ آخری به خوبی بقيه گُلدوزی نشده است؟» و زن پاسخ میدهد: «بايد هميشه چيزی را ناقص گذاشت تا خدايان دلگير نشوند، چيز کامل مال خود آنهاست». آيا پاسخم را گرفتم؟...» همانطور که اشاره کردم يادداشت ناتمام است. مثل همهی ياداشتهای ديگرم دربارهی او.
برای من ستايش خاک
نافرمانی از باران خانهی شما است(1)
واقعيّت اين است که احمدرضا احمدی هميشه «نافرمان» بوده و به نافرمانی خود ادامه داده است. هر چند نقد ادبی ايران را نقدی بيمار میدانم ولی در همين نقدهای بيمار ممکن است گاهی اوقات نصايح مفيدی يافت شود (البتّه معمولاً به زحمتش نمیارزد خواندن چند صد من به اصطلاح «نقد» برای يافتن دو سه سطر حرف حسابی). به هرحال امکان اين وجود داشت که اگر نقد سالمی داشتيم شعرهای بهتری هم از شاعران میخوانديم ولی در مورد احمدرضا احمدی بايد گفت همين حالا هم يکی از پُر ارزشترين شاعران کشورمان به شمار میرود و اعتقادی بیترديد دارم که اگر گزيدهای از آثارش ترجمه شود، از شعرهای مطرح جهانی چيزی کم ندارد.
خانهام
در باد مانده بود
وقف اندوه بودم
خانهام
از پيش در باد گم بود
من سرگردان
در آينه میسوختم.(2)
يکی از خصوصيّات مهمّ شعر احمدرضا احمدی که متأسفانه بلای جان شعرش هم شده، پُر تصوير بودن و گاهی اوقات تصاوير پيچ در پيچ آن است. اين تصاوير هزارتو گاهی اوقات اجازهی نفسکشيدن به خوانندهی عادی نمیدهد. احمدرضا احمدی آنقدر شاعر است که راه صرفهجويی در تصوير شعری را بلد نيست. او يک کولی شاعر است که نمیخواهد جلوی فوران انديشههايش را بگيرد. سياستمدار نيست و هيچگاه نخواسته سطرهای درخشان شعرش را جايی يادداشت کند و در ده دوازده شعر ديگر به کارشان ببرد. همين است که يک خوانندهی عادی گيج میشود ، نفستنگی میگيرد و دست آخر هم خسته و گنگ، کتاب را کنار میگذارد.
امروز در خانه هستم
از صبح با همسايهها
حرف از گُلهای آفتابگردان گفتيم
امروز فکر میکردم
اگر يک مزرعه با گُلهای اطلسی داشتم
مزرعه را در پارچههای مرطوب آبیرنگ میپوشيدم
به خانهی شما میآوردم
و به شما میسپردم
دلم میخواست
رنگهای خاکستری و آبی گُلهای اطلسی
در زردی گُلهای آفتابگردان خانهی شما گم شود
ولی من مطمئن بودم
در ميان تمام عطر اطلسها
و رنگ زرد آفتابگردانها
شما را گم نمیکردم.(3)
فصل سوم کتاب «هزار پله به دريا مانده است»، عنوانش هست: «شام در عمارت سفيد». سالها پيش که اين فصل را با اشتياق میخواندم بهطور اتّفاقی فيلم مشهور «سال گذشته در مارينباد» را ديدم که بر اساس اثر مشهور آلن ربگرییه ساخته شده و از شباهت فضای اين دو اثر شگفتزده شدم. وقتی موضوع را با احمدرضا احمدی در ميان گذاشتم طوری با همان سادگی کودکانهاش حيرتزده شد و گفت: «مياريش ببينم؟» که يقين يافتم هيچگاه نه کتاب را خوانده و نه فيلم را ديده. نسخهی ويديويی فيلم را از دوستی امانت گرفتم و برايش بردم. پس از چند روز که برای پس گرفتنش رفتم شگفتیاش را نمیتوانست پنهان کند. میتوانستم در نگاهش بخوانم که میخواست بگويد: «میبينی؟ مشابه اثر من در فرانسه ساخته میشود و بر اساسش فيلم میسازند، آنوقت اينجا حتّی کسی نمیخواندش». موقع خداحافظی گفت: «کاش ضبطش کنی. حيف است چنين فيلمی را آدم نداشته باشد. من که پول ندارم حتّی يک نوار خام پانصد تومانی بخرم...»، نگاهش کردم و گفتم:«من هم که دانشجو هستم و وضعم مشخص است».
مهمّتر از شعر درخشانش، به نظر من شخصيّت والا و بسيار انسانی احمدرضا احمدی است که جلوه میکند. بارها اين جملهی نيمای بزرگ را نقل کردهام و باز نقل خواهم کرد که: «شعر در درجهی اعلاء، انسانی هم در درجهی اعلاء میخواهد». سهراب سپهری را هيچگاه از نزديک نديدهام ولی تعريفهايی که شنيدهام و خاطرههايی که از او نقل میکنند، «انسانی در درجهی اعلاء» مقابلم ظاهر میشود. بيژن جلالی عزيز را بارها و بارها ديدم، صحبتها با وی داشتم و شاهد مکاشفات روحیاش بودم. او را نيز انسانی در درجهی اعلاء ديدم که از بخت خوش شعر معاصرمان، شاعر هم بود (ولی تأکيد میکنم که انسانيت وی مقدم بر شاعریاش بود). فرد سومی که انسانيتش هميشه مرا تحت تأثير قرار داده احمدرضا احمدی است. آيا دليل اين که هر سهی اين اشخاص شعرهای بسيار باارزشی به ادبيّات معاصرمان افزودهاند همين انسانيتشان نيست؟ نمیدانم. يا بايد در جملهی نيما شک کنيم و اين سه مثال بارز را هم اتّفاقی قلمداد کنيم يا بايد کمی به خود بياييم و ببينيم آيا آنقدر انسان هستيم که ارزش چنين آثاری را درک کنيم؟
(1)و(3) از: هزارپلهبهدریاماندهاست، احمدرضااحمدی، نشرفانوسکرمان، چاپدوم، 1382
(2) از: قافیهدربادگممیشود، احمدرضااحمدی، نشرپاژنگ، چاپاوّل، پاییز1369
برگرفته از:
نگاهیبهکارنامهیاحمدرضااحمدی، کسراعنقايی، پایگاهادبیپندار، آذر1383، باویرایشوتلخیص.
«...(احمدرضا احمدی) گرچه عمدهی شهرتش را از شاعری دارد، امّا به دليل حضور و فعّاليّتش در عرصههای ديگر همچون موسيقی، روزنامهنگاری، نشر، ادبيّات كودكان و سينما، عنوان «چهرهی فرهنگی» برازندهاش است. حسن خُلق، مردمداری و طنز كلامش باعث شده روابط گسترده و حسنهای ميان او و بسياری از فعّالان زمينههای مختلف فرهنگی و هنری برقرار باشد و برخلاف برخی از هنرمندان منزوی، احمدرضا احمدی - با اينكه كمتر از خانهاش بيرون میآيد - با انزوا ميانهای ندارد. همواره پرشور و فعّال نسبت به پيرامونش واكنش نشان میدهد و تقريباً همهی كسانی كه او را میشناسند، حضور و محضرش را شيرين و دلپذير يافتهاند...»
برگرفته از:
چندپلهتادریا، هوشنگگلمکانی، ماهنامهیسینماییفیلم، شمارهی338، آبان1384
فرح اصولى كه تصويرگر كتاب «خرگوش سفيدم هميشه سفيد بود» احمدرضا احمدی بوده، در مورد دنياى ذهنى نوشتهها و كتابهای احمدرضا و چگونگی تصویرگری این آثار میگويد:
«...دنياى ذهنى احمدرضا احمدی بسیار انتزاعى است و تصوير كردنش بسیار سخت، آدم نگران است با تصوير كردنش آن را حقير كند، کم کند. كتابهايش از نظر من، كتابهاى آدم بزرگى نيست كه راجع به بچّهها قصّه مینويسد، جاى يكى از آن شخصيتها است كه حرف میزند و بخش شاعرانهاش اتفاقاً دست تصويرگر را میبندد و كار را سخت میکند. چرا که هميشه آدم، نگران محدود كردن آن ذهنيات است...»
برگردان از:
فیلم«وقتخوبمصائب»، (زندگیوآثاراحمدرضااحمدی)، ساختهیناصرصفاریان، 84-81
«...دوست دیگری هم داشتم؛ احمدرضا احمدی بزرگ و آقا، که بسیار حمایتم میکرد. در واقع از خیلیها حمایت میکرد. اصلاً کارش همین بود. خودش شاعر است. امیدوارم روزی دربارهی او در مورد کمک او به سینمای مدرن ایران و اصولاً بودن وجودش از همه لحاظ به حرکتهای مختلف هنرمندان در ایران و به خصوص در رابطه با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چیزی بنویسم؛ جزو چیزهایی که در مغزم مانده و از گذشته به یاد میآورم، چون اصلاً ما بدون او و راهنمایی او، راهمان به اینجا نمیرسید. نه من و نه خیلیهای دیگر؛ چه در زمینهی سینما و چه موسیقی در ایران، و در مورد شعر که دیگر جای خودش را داشت. همهی ما یک جوری از روی پل احمدرضا رد شدیم. امیدوارم که برقرار باشد. من به او مدیونم...»
برگرفته از:
شرحاینراهدراز، گفتوگوباامیرنادری(یک)، ترجمهیغزلگلمکانی، ماهنامهیسینماییفیلم، شمارهی344، فروردین1385
احمدرضا
احمدرضا بود...
هر چه درختهای کوچک خیابان بزرگ تناور شدند،
تو سبزتر شدی.
خیابان پردرختی که جوانی ما را تا همه پائیزها برد،
و با هر سیاستی که آمد،
شناسنامهی دیگری گرفت
احمدرضا بود...
دلتنگتر از این و دورتر از این با تو نبودم
چه خوب که دوست منی.
چرا نم چهرهات به من نزدیک است؟
چرا فکری برای صدای شعرت نمیکنی؟
صدایی که از انتهای زمستان، سبز میخواند
و ضرورت را نمیداند
تو را هم باید بعد از مرگت سراغ گرفت؟
احمدرضا بود...
گفتم صلابت و رعناییات، شعور بلندت،
دفن خوشمزگیها میشود
تو که میدانی کمر به قتل ما دارند
احمدرضا بود...
در کجای شب، ماهور آمد؟
اختر به کجا رفت؟
خواهران ما چرا شبیه همند؟
من شاهدم
در غیاب هیچ شاعری، شاعر نشدی.
در غیاب هیچ عاشقی، عاشق نشدی.
من شاهدم
عاشقانه بودی.
احمدرضا بود...
هیچوقت مجانی سوار اتوبوس نشدیم.
شاعرانگیات به من هم سرایت میکرد.
من یاد میگرفتم
جسور بودن کافی نیست؛
حیا داشتن کافی است.
همهی ایستگاههای اتوبوس را
به عشق خانه باید پیاده شد
را رفتن میان ایستگاهها و صدای سوت تو
جوانی بود
آنچه بود، تو بودی، کافی بود.
احمدرضا بود...
ماهور همان شهره بود.
بهترین شعرت تعلیم غرور بود
چرا هنوز هم به وقت بیپولی
کتابهایت را میفروشی؟
هنوز هم شوخی دست از سر ما برنمیدارد...
من رفیقی دارم بزرگ، خیابانی است پردرخت
که با هر سیاستی، نامش عوض نمیشود
برگرفته از:
زخمعقل، مسعودکیمیایی، نشرورجاوند، 1382
به خواهر بزرگم شهرهی حیدری
برای تولّد مردش
ایستاده او
میان این برف سپید پاک
سردش نیست
چای داغ خانهی توست در دستاش.
شکوفهای مانده هنوز از بهار
بر لبهاش
و نگاهش
خیره
خیره
به دور.
برف
هر چه هم که ببارد
پشت سر
ـ باز ـ
رد پای زنی پیداست
شانه به شانهی او.
هی تو
هی
تنها نشانیی او...
برگرفته از:
وبلاگشخصیعلیرضامعتمدی، نشربهصورتالکترونیکی در شنبهسیاردیبهشتهشتادوپنج
«...شاعری که بر خیلی از هنرمندان و فیلمسازان ایرانی تأثیر گذاشته و بدون او هنر مدرن و سینما در ایران به شکوفایی معاصرش نمیرسید...»
برگرفته از:
شهیدثالثوموجنویسینمایایران، امیرنادری، ترجمهیمانیپتگر، ماهنامهیسینماییفیلم، شمارهی349، مرداد1385