تبليغاتX
درباره‌ی‌احمدرضااحمدی

درباره‌ی‌احمدرضااحمدی

ازدکترمحمّدصنعتی‌درباره‌ی‌گوشه‌ای‌ازویژگی‌های‌شعر"احمدرضااحمدی"

 

«...در ناپايدارترين لحظات تصويری، حضور اقيانوس نمادين مانند حضور استعاره و نماد به مثابه‌ی پرسته (fetish) نيست. در زبان گذشته شاعر با استعاره و نماد رابطه‌ای پرسته‌بازانه داشت، از استعاره لذّت جنسی می‌برد، بخش‌هايی از ابژه را در استعاره‌ای برای بيان آن برمی‌گزيد، ولی در شعر احمدی ابژه سيلان دارد، بی‌مرز و روان به سوژه يعنی به «من»شاعر نشت می‌کند:

يک شاخه با تصوير پرنده
يک پرنده با تصوير شاخه
روی ديوار کنار رودخانه با چاقو
چاقوی تيز و رنگ‌پريده حک شده بود

پرنده‌ی تصوير
از زخم چاقو مُرده بود.

شاعر می‌تواند در ذهنيت خود، تصوير و بازنمود ذهنی را به‌هم وصله کند. يک شاخه‌ی واقعی به تصوير پرنده می‌چسبد و يک پرنده‌ی واقعی به تصوير شاخه. و روی زمينه‌ی ديوار کنار رودخانه نصب می‌شود تا چاقويی تيز، پرنده را زخم زند، خون از تن پرنده می‌رود، ولی چاقو رنگ‌پريده است. در اين‌جا نه تنها به قول ژاک لکان زنجيره‌ای از نشان‌گرها را می‌بينيم که در آن هر نشانده (مدلول=معنی) جای خود را به نشان‌گر ديگر داده است، بلکه مرزهای هر نشان‌گر باز است. ابژه‌ها سيلان دارند و به‌جای هم می‌نشينند. حتّی خصوصيّات جزئی آن‌ها به ابژه‌ی ديگر منتقل می‌شود. مانند رنگ‌پريدگی پرنده که تبديل به رنگ‌پريدگی چاقو می‌شود.
می‌بينيم که نه تنها خصوصيّات ابژه‌ها، بلکه کارکرد آن‌ها جابه‌جا شده است درست مثل جابه‌جایی و تراکمی که در رؤيا رخ می‌دهد...»


برگرفته از:
گفته‌های‌دکترمحمّدصنعتی(روان‌پزشک‌وتحليل‌گرادبيّات)درنشست‌کتاب‌ماه‌ادبیّات‌و
فلسفه‌باعنوان‌کارنامه‌ی‌یک‌شاعرکه‌به‌بررسی‌شعراحمدرضااحمدی‌اختصاص‌داشت،
باویرایش‌وتلخیص.

 

          

ازناصرصفاریان‌درباره‌ی"احمدرضااحمدی"و«وقت‌خوب‌مصائب»

 

«...(احمدرضا احمدی) بسيار اهل خانواده است، و روابط خاصّی با آن‌ها دارد. بنابراين ما لوكيشن اصلی را منزل احمدرضا احمدی انتخاب كرديم...»

«...احمدرضا احمدی را از مدّت‌ها قبل می‌شناختم. انسان بسيار جالبی است. همه او را به عنوان يك شاعر می‌شناسند درحالی‌که او رشته‌های مختلف هنری را تجربه كرده است. از بازيگری گرفته تا خواندن نريشن برای چند فيلم مطرح سينما. به نوعی قصد داشتم لايه‌های پنهان زندگی اين هنرمند را مورد كندوكاو قرار دهم...»


برگرفته از:
وقت‌خوب‌مصائب‌احمدرضااحمدی، سینمای‌نو، اردیبهشت1382

 

          

از ناصرصفاریان درباره‌ی احمدرضااحمدی

 

«...احمدرضا احمدی، در عرصه‌ی شعر ايران، صاحب جايگاهی‌ست بی‌نياز از اثبات. امّا شاخصی‌اش اين است كه با سياست ميانه‌ای ندارد؛ و تقريباً تنها روشن‌فكر كنونی ايران است كه هيچ‌يك از معترضان هميشگی روشن‌فكران، برچسبی برای چسباندن به او پيدا نكرده‌اند...»


برگرفته از:
یادداشتی‌برای‌جشنواره‌ی‌فیلم‌فجر، ‌ناصرصفاریان، ماهنامه‌ی‌سینمایی‌فیلم، شماره‌ی‌342، بهمن1384

 

          

‌مصاحبه‌ای با احمدرضااحمدی درباره‌ی موج‌نو

 

درباره‌ی شعر موج نو بگوييد.
بسياری از شاعران معتقدند كه موج نو وزن و قافيه ندارد، ولی به نظر من «موج نو» نوع خاصّی از نگاه كردن به جهان است كه با نگاه شاعران نسل‌های قبل فرق می‌کند. «اخوان» فكر می‌کرد «نيما» تنها آمد تا وزن قافيه را به‌هم بريزد. امّا در واقع «نيما» به ما نوع ديگر نگاه كردن را آموخت، و تفاوت «موج نو» هم درهمين نگاه است. در واقع «موج نو» گسستن كامل از ادبيّات كلاسيك و شعر نيمايی را در پی داشت. دغدغه‌ی شاعر «موج نو» ديگر مسائل اجتماعی و سياسی نيست، بلكه بيش‌تر در شعرش سعی دارد از مسائل شخصی خودش بگويد.
مؤلفه‌های موج نو چيست و چرا با این‌كه بيش از سه دهه از عمر اين جريان می‌گذرد، مؤلفه‌های آن هنوز برای مخاطبان روشن نشده است؟
مشخصه‌های شعر «موج نو» به صورت مرئی در كتابی كه «اسماعيل نوری‌علا» نوشت مطرح شد. همچنين دكتر«رضا براهنی» در مقالات‌شان به مؤلفه‌های شعر «موج نو» توجّه داشتند و به‌صورت غيرمرئی می‌توان به شعر شاعرانی كه پس از من شعر گفتند و دانسته و نادانسته از اين جريان تأثير پذيرفتند اشاره كرد. البتّه ما ايرانی‌ها ملّت تنبلی هستيم و هنوز پس از ۷ قرن نتوانسته‌ايم، تحقيقات درستی درباره‌ی شعر حافظ انجام بدهيم و ويژگی‌های شعر او را بررسی كنيم و به نكات درخور تأملی دست يابيم.
نظرتان درباره‌ی موضع‌گيری اسماعيل نوری‌علا درباره‌ی موج نو و موضوعی كه مطرح كردند كه شعر شما ساخت‌مند نيست و شعر شما به سمت پريشان‌گويی می‌رود چيست؟
اوّلين‌بار «اسماعيل نوری‌علا» اين موضوع را در خانه‌ی «سيروس طاهباز» مطرح كردند كه شعر احمدرضا احمدی بافت ندارد و «سيروس طاهباز» نيز به شوخی در پاسخ او گفتند كه شعر او بافت دارد، تافت ندارد. اين مصاحبه در روزنامه‌ی ادبی «بازار» به سردبيری «محمّدتقی صالح‌پور» منتشر شد. ولی پاسخ سؤال شما اين است اگر اين شعر ساختار و بافت نداشت آيا می‌توانست تا به امروز دوام بياورد و تأثير روی دو سه نسل بعد از خويش بگذارد.
آيا موج نو حركت‌های انحرافی نيز به همراه داشت يا نه؟
در كنار همه‌ی جريان‌های اصلی، حركت‌های كوچك انحرافی نيز به ‌وجود می‌آيند و اگر صريح و روشن بخواهم بگويم، نمونه‌ی بارز اين حركت‌ها را «پرويز اسلامی‌پور» كه حرف‌های عجيب و غريبی می‌زد به وجود آورد. ولی از اين ميان «يدالله رويايی» با دانش و بينشی كه داشت توانست به جريان شعری خودش تداوم ببخشد. به نظر من اگر كسی تنها يك كتاب بنويسد و يك فيلم بسازد و برود، تكليف‌اش به خودی خود، روشن است و اين اتّفاق برای اسلامی‌پور افتاد.
جريان‌های شعری زبان‌گرا، كانكريت و موج ناب چه‌قدر تحت تأثير موج نو بودند؟
من به عنوان يك شاعر فكر نمی‌کنم كه مكتب جديدی به وجود آورده باشم و هيچ‌وقت دغدغه‌ی مكتب‌سازی نداشته و ندارم. يك نوشته يا شعر است و يا نمی‌توانيم آن رادر قالب خاصّی قرار بدهيم، مثلاً در ابتدای قرن 20 اتّفاقات عجيب و غريبی درعرصه‌ی موسيقی افتاد، مثلاً سر صحنه كسانی بودند كه صدای اتو برقی درمی‌آوردند امّا از اين ميان «شوئنبرگ» ماند و افراد ديگری كه فقط ادا و اطوار درمی‌آوردند، ديگر نامی از آن‌ها به ميان نمی‌آيد. اين جريان‌هايی هم كه شما نام می‌بريد شايد تنها يك صاحب داشته باشند.
شما در هنگام سرودن شعر چقدر به مخاطبانتان فكر می‌کنيد؟
هنگام سرودن شعر به هيچ‌وجه به مخاطبانم فكر نمی‌کنم، ولی زمانی كه برای كودكان می‌نويسم، بارها آن را بازنويسی و بررسی می‌کنم و سعی دارم در داستان‌هايی كه می‌نويسم، غم و اندوه و دنيای پرتشويش‌ام را به ذهن بچّه‌ها تزريق نكنم.
مؤلفه‌ی اندوه در شعر شما چه جايگاهی دارد و چرا نگاه شاعر ايرانی بيشتر معطوف به فراق و جدايی است؟
در دوره‌ی جوانی زمانی كه شعر می‌سرودم كسانی بودند كه مرا مؤاخذه می‌کردند كه چرا در شعرهای تو غم و اندوه جايگاهی ندارد امّا به تازگی دريافته‌ام كه كلمه‌ی «دل» كه در تصنيف‌های فارسی بسيار به كار برده می‌شود، درشعرهايی كه اين اواخر سروده‌ام به چشم می‌خورد. و اين ناشی از پيری، بيماری و اندوه من است. چندی پيش نيز، در روزنامه مطلبی منتشر شد كه در آن «پوران فرخزاد» نوشته بود چرا جوان شيک‌پوش ديروز، شعرهای امروزش پر از غصّه و ماتم است. در دوره‌ی جوانی با بسياری از مشكلاتی كه امروز با آن روبرو هستم و يا آن را پشت سر گذاشتم روبرو نبودم و افراد خانواده‌ام و دوستانم نيز زنده بودند، چرا كه از نسل شاعرانی كه من به آن تعلق دارم تنها من مانده‌ام. خوب اگر به واقعيّت نزديك شويم در می‌یابيم كه پرداختن به اندوه آن هم، برای شاعری به سن و سال من امری عادی است من در شعرم هيچ‌گاه دروغ نگفتم.
چه شد كه برای بچّه‌ها نوشتيد؟
در دوره‌ای كه كانون پرورش فكری كودكان راه‌اندازی شد به همه‌ی نويسندگان و شاعران پيشنهاد شد كه كار كودك بنويسند كه من نيز شروع به نوشتن كردم و اوّلين كتابی كه برای كودكان نوشتم نامش «من حرفی دارم كه فقط شما بچّه‌ها باور می‌کنيد»، بود كه توسط كانون منتشر شد، پس از آن نيز چند كتاب ديگر برای كودكان نوشتم و دو داستان جديد برای كودكان نوشته‌ام كه قرار است آن‌ها را نيز انتشارات كانون پرورش فكری كودكان منتشر كند. در دوره‌ای نوشتن برای كودكان بيش‌تر از نظر مادّی برايم مهمّ بود، ولی پس از آن‌که خودم صاحب بچّه شدم به شكل جدّی نسبت به نوشتن برای بچّه‌ها علاقه‌مند شدم امّا از اين ميان بسيار خوشحالم كه سراغ نوشتن رمان نرفتم.
چرا شما در هيچ‌کدام از دوره‌های شاعری‌تان به شعرهای ايدئولوژيك و سياسی بها نداديد؟
از همان آغاز معتقد بودم كه بايد حدّ فاصلی بين شعر و مسائلی كه در شعر مطرح می‌شود و مسائلی كه می‌توان آن‌ها در مقاله مطرح كرد باشد، مسائل ايدئولوژيك و سياسی نيز برای من هم چنين جايگاهی داشته و دارند، اگر قرار است من اعتراض خودم را نسبت به فلان مسأله‌ی اجتماعی يا سياسی بيان كنم بهتر است بروم و يك مقاله بنويسم و در آن هر چه‌قدر كه شعار هم بدهم ايرادی ندارد، امّا اگر اين موضوع را در شعری بيان كنم، حتماً چيز مسخره‌ای از كار درخواهد آمد. البتّه هنرمند از مسائل اجتماعی و اتّفاقاتی كه اطرافش می‌افتد به‌صورت غيرمستقيم تأثير می‌پذيرد و اين مسائل حتماً ذهن او را درگير خود خواهد كرد و در ذهنش رسوب خواهد كرد و جايی در شعری، در تابلوی نقاشي، يا در موسيقی خود را نشان خواهد داد كه تأثيرگذاری‌اش از به عمد وارد كردن اين مسائل در هنر به مراتب بيش‌تر و بهتر خواهد بود. البتّه در مجموعه‌ی شعر «من فقط سپيدی اسب را گریستم» كه درسال ۱۳۵۰ منتشر شد رگه‌هايی ازمسائل سياسی به چشم می‌خورد ولی آن نيز جنبه‌ی عاشقانه داشت و متأثر از ايدئولوژی خاصّی نبود. يكی از شاعران بزرگ جهان معتقد است كه سرودن شعر عاشقانه و سياسی از دشوارترين كارهای دنيا است. به نظر من اگر كسی درباره‌ی مسائل سياسی بخواهد حرف بزند يا شعار بدهد بهتر است برود در يك مقاله ديدگاه‌اش را مطرح كند. حتّی شاملو كه يكی از چهره‌های مطرح شاعران ايران به شمار می‌رود در شعرهای سياسی‌اش موفّق نيست. اگر نگاه كنيم چخوف در داستان «اندوه» غم سورچی را بسيار زيبا بيان كرد و اين موضوع را به صورت الماسی تراش‌خورده به خواننده هديه می‌کند ولی متأسفانه بسياری از شاعران، يا يك موضوع را آن‌قدر صيقل می‌دهند كه به جای الماس تبديل به زغال می‌شود يا بی‌تفاوت از كنارش می‌گذرند.
ديدگاه شما درباره‌ی وضعيت نقد ادبی در ايران چيست؟
نظريه‌های ادبی در ايران وارداتی هستند و ربطی به تاريخ و سنّت ادبی ما ندارند، مثل اين است كه عقايد فرويد را بخواهيم روی اسرارالتوحيد پياده كنيم. متأسفانه زمانی كه يك نظريه‌ی ادبی در غرب می‌ميرد تازه به ايران راه پيدا می‌کند من به عنوان شاعر وقت خودم را تلف نمی‌کنم و به سراغ اين نظريه‌های وارداتی، كه هيچ مناسبتی با فرهنگ ما ندارند نمی‌روم. در ۲۰سال اخير توانسته‌ام در شعر دست به تجربه‌های جديدی بزنم كه از اين ميان تنها «يدالله رويايی» در مقاله‌ای به آن اشاره كرده است، همچنين «شمس لنگرودی» به صورت ضمنی به آن اشاره كرده است ولی جايی اين موضوع را درج نكرده است.
از ديدگاه شما يك منتقد بايد چه ويژگی‌هایی داشته باشد؟
يك منتقد بايد هميشه حقيقت را بگويد و درگير محفل‌های ادبی نبايد باشد. آيدين آغداشلو نمونه‌ی واقعی منتقد است، هر جايی كه من در راه مانده‌ام آغداشلو مرا به جلو هل داده است. آغداشلو اوّلين‌بار با نام مستعار «فرامرز خبیری» شعرهای مرا در مجله‌ی «انديشه و هنر» نقد كرده است البتّه «شمس لنگرودی» و «معيشت علايی» نيز از بهترين منتقدان حال حاضر هستند كه به فكر نقد اثر هستند نه انتقام گرفتن از صاحب اثر.
وظيفه‌ی نقد ادبی چيست؟
من هيچ اعتقادی به نقد ندارم، وقتی اثر هنری خلق می‌شود، گويی آتش‌فشانی بوده كه فوران كرده و سرازير شده و سنگ شده و تمام شده، رفته. وقتی من نيز، شعر می‌سرايم ديگر همه‌چيز تمام شده است، كاری که يك منتقد می‌کند يك فعّاليِت پسينی است و هيچ تأثيری نمی‌تواند در آن اثر داشته باشد. خلق هنری مثل تولّد يك كودك است زمانی كه متولّد شد ديگر نمی‌توان رنگ چشم او را تغيير داد و وظيفه‌ی بيشتر منتقدان اين است كه هنرمندان را گم‌راه كنند و ناخودآگاه او را تبديل به خود آگاه كنند.
نظر شما نسبت به بحران مخاطبی كه شاعران ما با آن دست و پنجه نرم می‌کنند چيست؟
بحران مخاطب بيشتر معطوف به شاعرانی است كه به جای شعر گفتن تظاهر می‌کنند. شاعر واقعی هميشه مخاطب خودش را دارد، البتّه تغيير دادن عادات مردم بسيار دشوار است متأسفانه در شهرستان‌ها هنوز تنها «سعدی» و «حافظ» را به عنوان شاعر می‌شناسند و حرفی از نيما و اخوان و شاملو به ميان نيست. در دوره‌ای مطبوعات آن‌ها را بزرگ كردند، البتّه اين اشكال فكر می‌کنم بيش‌تر به شاعران ما باز می‌گردد، نه به مخاطبان. كتاب خوب هميشه می‌تواند جای خود را در دل مردم باز كند.
با توجّه به اين‌که شما از دهه‌های ۴۰ و ۵۰ شعر می‌گوييد ودر آن دهه‌ها ژست‌های روشن‌فكری بسيار مد بود، شما چرا ژستی برای خود اختيار نكرديد؟
ژست‌های روشن‌فكری نيز از پيامدهای ادبيّات مدرن بود، هنرمندان در آن دهه‌ها فكر می‌کردند با اين ژست‌ها هنرمندتر می‌شوند، مثلاً اگر آلبوم عكس‌هايی كه از «منوچهر نيستانی» بر جای مانده است را نگاه كنيم، او را در هيچ كجا بدون سيگار نمی‌بينيم و سيگار برای شاعرانی چون او به نوعی ژست محسوب می‌شد. البتّه كسانی هم بودند كه ژست‌های ديگری داشتند كه از نظر قشر روشن‌فكر آن روز مطرود بود و با اين ژست‌ها می‌خواستند خود را به عنوان شاعر و روشن‌فكر به جامعه معرفی كنند. امّا با اين كه دو يا سه دهه از آن روزها نگذشته اين افراد فراموش شده‌اند، كسی كه هنرمند نباشد با ژست نمی‌تواند خود را هنرمند معرفی كند. و اين ژست‌ها كاری از پيش نمی‌برند. من از همان آغاز به خود و خانواده احترام می‌گذاشتم و زندگی ساده و آرامی انتخاب كردم و جزو هيچ يك از دار و دسته‌ها و باندهای ادبی نشدم. امروزه شاعران هم ژست‌های خاصّ خودشان را دارند، دوست نداشته و ندارم كه خودم را درگير اين مسائل بكنم.
به نظر شما در عرصه‌ی ادبيّات مريد و مرادبازی مفهومی در بردارد؟
به شكل ظاهری‌اش نه. چرا كه ادبيّات هنری است كه در خلوت خلق می‌شود و شاعر و نويسنده بايد در خلوت خودش كتاب بخواند، كند و كاو كند و البتّه كتاب‌ها هر يك به تنهايی نقش يك استاد را بازی می‌کنند. ولی به شكل ظاهری‌اش آن‌گونه كه مريد و مرادبازی در عرفان معنا می‌یابد در ادبيّات نبايد دنبال چنين مفهومی باشيم.
چرا شاعران در دوره‌ی ما منزوی شده‌اند، البتّه خود شما هم از اين امر مستثنی نيستيد.
اگر به تاريخ نگاه كنيم شاعران هميشه منزوی بودند، امّا در دوره‌هايی برخی از «شاعران» به بارگاه سلاطين راه می‌یافتند، آن‌ها نيز با مرگ سلطان ناچار به انزوا شدند، امّا انزوای شاعر امروز بيشتر خودش را نشان می‌دهد، چرا كه شعر در ايران هيچ حامی ندارد، از اين رو انتظاری نبايد داشت كه آن‌گونه كه بايد از شاعران نامی برده شود و من نيز از اين امر مستثنی نيستم، البتّه وقت من بسيار كم است و ترجيح می‌دهم به جای اين‌که از صبح تا شب وقت بگذارم و از اين جلسه به آن جلسه بروم، بنشينم كتاب بخوانم، بنويسم، و كارهای ناتمام‌ام را به انجام برسانم، البتّه هم‌نسلان و دوستانم نيز چنين‌اند.
به عنوان آخرين سؤال چه توصيه‌هايی به جوانان داريد؟
به هنرشان عشق بورزند و آن را جدّی بگيرند و بدانند با موادّ مخدر و نشست‌های شبانه، شاعر نمی‌شوند. يک مثلی هست که صادق هدايت 4 پله داشت که يک پله‌ی آن اعتياد بود، خيلی‌ها فقط همان يک پله را ديده‌اند. ما از تونل‌ها و راه‌های مارپيچ بسياری رد شده‌ايم تا به اين‌جا رسيده‌ايم و اعتياد راه ميان‌بری برای شاعر شدن نيست.


برگرفته از:
شعروزندگی‌شاعرانه، مصاحبه‌ی‌احمدرضااحمدی با روزنامه‌ی‌همشهری در آبان1384

 

        

نمونه‌ی‌دیگری‌ازطنز"احمدرضااحمدی"‌درگفت‌وگویی‌بامنضورضابطیان

 

می‌دانید تفاوت تمساح و سوسمار در چیست؟
فرقی ندارند، هردوشان «س» دارند.

صرف‌نظر از این تفاوت، اگر شما سوسمار یا تمساح بودید چه کسی را می‌خوردید؟
من حاضر نبودم تمساح یا سوسمار باشم.

مگر دست شماست؟ فرض کنید بودید!
خیلی خب، اگر یک روز تبدیل به تمساح شدم، مطمئن باش به اوّلین نفری که تلفن بزنم تویی.


برگرفته از:
اگریک‌سوسماربودیم، منصورضابطیان

 

        

عمران‌صلاحی و یک گفت‌وگوی طنزآمیز با احمدرضااحمدی

 

به‌نظر شما نهايت بدبختی چيست؟
كه انسان با لكنت زبان امتحان جدول ضرب بدهد.

كجا را برای زيستن دوست می‌داريد؟
داخل پرانتز را.

بالاترين تصور شما از سعادت دنيوی چيست؟
كه ديگر سعادتمند قمی آواز نمی‌خواند!

چه خطايی را زودتر توانيد بخشود؟‌
غلط چاپی را نه غلط املايی را زيرا اگر ما صابون را با سين بنويسيم صابون كف نخواهد كرد.

مردانی كه در داستان‌ها می‌پسنديد كدامند؟
مردانی كه در صفحه‌ی صد و هفتاد و چهار وارد داستان شوند و در صد و هفتاد و پنج خودكشی کنند.

شخصيت محبوب شما در تاريخ كيست؟
من در جغرافيا به دنبالش هستم.

زنانی كه در تاريخ و يا در زندگی واقعی می‌پسنديد كدامند؟
نمی‌دانم.

زنانی كه در داستان‌ها می‌پسنديد كدامند؟
به من مربوط نيست.

نقاش برگزيده‌ی شما كيست؟
تمام نقاش‌های ساختمان كه بدقول هستند و نمی‌توان تشخيص داد كفش آن‌ها سفيد است و يا سياه...

آهنگساز برگزيده‌ی شما كيست؟
بلبلی كه قناری را به‌عنوان آسيستانی خود قبول داشته باشد.

صفتی كه در زنان می‌پسنديد؟
كه عكس‌های شيش در چهار را بيش‌تر از كارت پستال دوست داشته باشند.

فضيلتی كه بر می‌گزينيد؟
برای بستن كفش به صندلی متوسل نشويم.

مشغله‌ای كه دوست می‌داريد؟
تحليل فلسفی دفترچه تلفن.

دلتان می‌خواست كه به‌جای چه كسی بوديد؟
من فيلم بازی نكرده‌ام كه بدانم می‌توانم به جای خود حرف بزنم يا نه.

خصلت اصلی شما؟
دوست داشتن تمام تلفن‌های 6 شماره‌ای كه 5 آن بوق می‌زند.

عيب اساسی شما؟
همه اساسی است.

غايت تصور شما از خوشبختی؟
كه فيلم‌های هندی دارای زيرنويس فارسی باشند و فيلم‌های فارسی داری زيرنويس هندی.

بزرگ‌ترين بدبختی شما؟
كه وقتی متولّد شدم صفر 8 اشغال بود.

چه رنگی را دوست داريد؟
بايد از نقاش‌های ساختمان بپرسم.

چه گلی را بر می‌گزينيد؟
گُل‌هايی كه بلبل‌های شعر فارسی را هزار سال است تحمّل كرده‌اند.

چه پرنده‌ای را می‌پسنديد؟
پرنده‌ای كه از دست شاعران معاصر در امان باشد.

نويسندگان برگزيده‌ی شما كدامند؟
مؤلف دفتر تلفن و برادران شجاعی گلستانه...

شاعران محبوب شما كدامند؟
شُعرايی كه وقتی شعرشان تايپ می‌شود تازه شعر دارای مفهوم عاطفی می‌شود و شاعر بعد از تايپ شعر مسئول و متعهد می‌گردد.

نام‌هايی كه دوست داريد؟
ارج نامی كه می‌شناسيد و به آن اطمينان داريم و بيوآنزيم كه افسوس از بازار خارج شد.

كدام صفت را در دوستان‌تان بيشتر می‌پسنديد؟
اگر مرض ديسك دارند دو كلمه‌ی نخجوان و محجوب را در نامه‌ی خود ننويسند زيرا اين دو كلمه با پيچ و خم خود انسان را مبتلا به مرض ديسك می‌کنند.

كدام (رفرم) را بيشتر تحسين می‌کنيد؟
رفرمی كه شهردار آمل باعث آن بود كه الاغ‌ها لباس بپوشند.

موهبتی را كه دلتان از  طبيعت می‌خواست؟
دستگاه شور را كه بايد با نمكدان اجرا شود.

چه می‌خواستيد باشيد؟
نمره‌ی عينكم هميشه نمره‌ی موقت باشد.

چگونه دوست داريد بميريد؟
در زير راديكال و يا داخل پرانتز و يا ‌آخر پرانتز و يا آخر جملاتی كه با جفا و وفا ختم می‌شود. و يا در هنگام عيدی كه پزشك قانونی به مسافرت رفته باشد.

در حال حاضر وضع روانی شما چگونه است؟
كوك ساعتم تمام شده است.

پيام شما چيست؟
به كوك ساعت مراجعه شود.


برگرفته از:
طنزآوران‌امروزايران، عمران‌صلاحی

 

        

مصاحبه‌ای با احمدرضااحمدی درباره‌ی ادبیّات‌کودک

 

احمدرضا احمدى از فعّالان كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان از زمان شروع فعّاليّت اين مركز است. وی علاوه بر فعّاليّتش در كانون پرورش فكرى، در شركت همگام با كودكان و نوجوانان به همراه نادر ابراهيمى فعّاليّت داشت. نام احمدی هم‌چنين به عنوان سرگروه داوران «بيست سال ادبيّات كودكان و نوجوانان» در انجمن نويسندگان كودكان و نوجوانان ثبت شده است.

شعرى شبيه‌خواب، خوابى شبيه‌شعر

اگر اجازه بدهيد با يك فاصله‌ی 40 ساله، به عقب برگرديم و از جريان ادبى دهه‌ی 40و50 در حوزه‌ی كودك و نوجوان سخن بگوييد. فعّاليّت‌ها چگونه بود و آيا ادبيّات كودكان و نوجوانان مورد پذيرش قرار می‌گرفت؟
در حقيقت، ادبيّات كودك و نوجوان جزء زندگى مردم نبود كه پدر و مادرها براى بچّه و كتابش پول بپردازند و براى اهل ادب هم زياد مسئله‌اى جدّى محسوب نمی‌شد. در واقع افتتاح كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان آغاز اين جريان بود. پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ يك مؤسسه‌ی نشر بسيار مهمّى در تهران ظهور يافت به نام انتشارات نيل كه عبدالحسين آل‌رسول، ابوالحسن نجفى، سيروس و مهدى پرهام در آن فعّاليّت داشتند و بهترين ترجمه‌ها توسط اين انتشارات چاپ می‌شد. به عنوان مثال «دن‌کيشوت» سروانتس ترجمه‌ی محمّد قاضى، در قلمرو شعر معاصر؛ سياوش كسرايى و «هواى تازه»ی شاملو را هم اين مؤسسه چاپ كرد. اين گروه براى گسترش فعّاليّت دست به كارهايى زدند كه البتّه به نظر من ناموفّق بود و تأثير خوبى نداشت. از جمله‌ی اين كارها نقاشى قصّه‌هاى كهن ايران توسط جعفر تجارتچى بود كه براى كودكان نه تنها جذابيت نداشت بلكه ترسناك هم بود و به خاطر دارم قدس ايران‌ناظمى در مجله‌ی نگين اعلام كرد كه اين‌ها ضدّ كودك است و چاپ نشود بهتر است. در اين ميان انتشارات سخن و خانلرى هم فعّاليّت‌هايى داشتند. كتابى از بيژن مفيد چاپ كردند و منوچهر انور هم كتابى را ويرايش كرده بود. در چنين اوضاع و احوالى به افتتاح كانون پرورش فكرى می‌رسيم. فيروز شيروانلو پس از شكست‌هاى سياسى و زندان با كمك هما زاهدى، ليلى اميرارجمند و م.آزاد كانون را افتتاح كردند. با شرايط بسيار جزئى و كم، با دو اتاق پشت امجديه؛ كانون شروع به فعّاليّت كرد و به نظر من بنيان ادبيّات كودكان به صورت جدى در كانون پرورش فکری گذاشته شد. شيروانلو بر اين باور بود چون نويسنده‌ی حرفه‌اى در حوزه‌ی كودك و نوجوان نداريم به تمام كسانى كه در آن دوره در زمينه‌ی ادبيّات فعّال بودند، سفارش كار داده شود. به من، غلامحسين ساعدى، بهرام بيضايى، نادر ابراهيمى، سياوش كسرايى، منوچهر آتشى، م. آزاد و منوچهر نيستانى شاعر، سفارش داده شد. ادبيّات كودكان به جز از طرف نادر ابراهيمى و م. آزاد از سوى بقيه جدّى گرفته نشد و تقريباً با يك كتاب فعّاليّتشان در اين حوزه به پايان رسيد. من به ادامه‌ی كار علاقه‌مند بودم ولى اوّلين كتابم با نام «من حرفى دارم كه فقط شما بچّه‌ها باور می‌کنيد» توقيف شد و هيچ وقت به بازار نيامد. علّت اين ماجرا هم اين‌گونه بود كه در كتابخانه‌ی نياوران شاه كتاب را می‌بيند و می‌خواند. جمله‌اى در كتاب هست: «آن سال در شهر ما باران نيامد و ما عكس ميوه‌ها را پشت مجله‌ها ديديم» شاه عصبانى می‌شود و می‌گويد در اين مملكت ميوه نيست و دستور می‌دهد كتاب را جمع كنند. شيروانلو گفت: ساواك تو را خواهد خواست. در حقيقت شروع كار كانون پرورش فکری اين‌گونه بود. اما اتّفاق مهمّ‌ترى هم رخ داد و آن فعّاليّت تعدادى نقاش مخصوص كتاب كودكان در كنار اين گروه از نويسندگان بود كه به نظر من آن‌ها از نويسندگان جلو افتادند.
علی‌اكبر صادقى، فرشيد مثقالى، نيكزاد نجومى، بهمن دادخواه، پرويز كلانترى و نورالدين زرين‌کلك از اين گروه بودند كه البته پرويز كلانترى قبل و پيش از افتتاح كانون براى بچّه‌ها كار كرده بود كه در كتاب‌هاى درسى چاپ می‌شد. بعد از اين‌که شيروانلو از كانون رفت و به عبارت ديگر اخراج شد، سيروس طاهباز فعّاليّتش را در كانون با سمت رئيس انتشارات ادامه داد. ولى جذّابيت شخصيت شيروانلو و بی‌نظيرى او بود كه توانست افراد متفاوت با نگرش‌هاى مختلف را گرد هم آورد. از اتّفاقات ديگر در كانون می‌توان به ويرايش كتاب براى اوّلين بار اشاره كرد. بايد به نكته‌اى نيز اشاره كنم، با وجودى كه به تدريج فضاى سياسى در حال رخنه به كتاب‌هاى كودكان بود كه می‌توان به عنوان نمونه به «ماهى سياه كوچولو» اشاره كرد، كسانى مانند نادر ابراهيمى در آن زمان راه‌شان را ادامه دادند و تحت تأثير اين جريانات قرار نگرفتند و كتاب «دور از خانه» كتابى براى كودكان بود و البتّه افراد ديگر هم مانند او اجازه ندادند سياست وارد آثار كودكان شود.
به باور شما ادبيّات كودكان و نوجوانان از چه زمانى به عنوان يك جريان ادبى شكل گرفت؟
به نظرم از سال ۴۵ به بعد و هم‌زمان با شروع فعّاليّت كانون. نه به اين دليل كه يك ارگان دولتى از ادبيّات حمايت می‌کرد، مهمّ حضور كسانى به عنوان مسئول در رأس فعّاليّت بود كه خود بر موضوع تسلط و آگاهى داشتند و كانون توانست به صورت يك جريان ادامه‌ی حيات پيدا كند. سيروس طاهباز اديب بود و شعور و علم اين كار را داشت. به نظر من هنوز هم كانون حرف اوّل را می‌زند و می‌دانيد تنها نهادى است كه بعد از انقلاب هم‌چنان به فعّاليّت ادامه می‌دهد.
اساساً كانون با چه هدفى شكل گرفت؟
كانون مانند يك بهمن به مرور بزرگ و گسترده شد. شانس مديران كانون اين بود كه پيش از انقلاب توانستند آدم‌هايى را جمع كنند مثل من، كيارستمى، فرشيد مثقالى و زرين‌کلك. ما در وزارت فرهنگ و هنر و يا تلويزيون جايى نداشتيم و در كانون هم به ما آزادى مطلق می‌دادند. به قول على ميرزايى، مدير مسئول مجله‌ی نگاه نو كه از مديران فعّال كانون پرورش در قبل از انقلاب بود «همه‌ی پيشنهادات از طرف خود ما بود» يعنى كسى به كيارستمى نگفت چگونه فيلم بسازد و يا كسى به من نگفت صفحه‌ی فولكلور در بياورم. كسى به طاهباز نگفت چگونه كار كند. خودمان خلق كرديم از طرفى هم نسل آرمان‌گرايى بوديم و آنقدر هوش داشتيم كه آلوده‌ی مسائل سياسى نشويم و فكرمان بر اين پايه استوار بود كه بايد براى بچّه‌ها كارى كرد. خود من تا انقلاب يك روز مرخصى نداشتم. روزهاى پنجشنبه می‌رفتيم توى استوديو بل تا صبح شنبه و اضافه كار هم به ما نمی‌دادند. ما براى پول كار نمی‌کرديم. عاشق كار بوديم و می‌خواستيم بسازيم. كانون فقط در ادبيّات تأثيرگذار نبود. در سينما و موسيقى هم تأثير داشت. روزى بايد به عنوان مركز فرهنگى بسيار مهم در ايران به آن پرداخت.
حضور شما در كانون تا چه سالى و در چه بخش‌هايى ادامه داشت؟
از مهر ۱۳۴۹ به استخدام كانون درآمدم و از طرف كانون براى گذراندن دوره‌ی انيميشن به آمريكا رفتم تا پس از بازگشت در كانون به آموزش اين شاخه‌ی هنر بپردازيم. من به همراه مهرداد فخيمى فيلمبردار قرار بود آموزش را انجام بدهيم ولى به دليل هزينه‌ی بالاى آن، تعطيل شد. بعد از مدّتى حدود سال ۵۰ اميرارجمند تصميم گرفت مركزى براى قصّه‌ی كودكان و موسيقى كودكان ايجاد كند كه مركز صفحه و نوار نام گرفت. من مدير آن بخش شدم. در اين سمت موفّق شدم تا مانند كار انتشارات كه عده‌اى نقاش و طراح پيدا شدند، تعدادى موسيقيدان در كانون گرد هم آورم. كسانى مانند احمد پژمان، كامبيز روشن‌روان، فريدون شهبازيان، داريوش دولت‌شاهى، اسماعيل تهرانى و مجيد انتظامى كار خود را با كانون شروع كردند و با ما همكارى داشتند. به موازات فعّاليّت در زمينه‌ی قصّه براى كودكان در زمينه‌ی موسيقى سنتى هم فعّاليّت كردم. به طورى كه آقاى شجريان در زمان من اوّلين كارش را با كانون به بازار عرضه كرد. مجموعه‌ی ديگرى به نام زندگى آثار عرضه شد كه محتوى زندگى و آثار موسيقيدانان غربى همراه با كتاب و صفحه بود، مانند موتسارت، شوبرت و... در زمينه‌ی موسيقى فولكلور ايران هم فعّال بوديم و پرى زنگنه و مينو جوادى در اين قسمت فعّاليّت داشتند. فعّاليّت من تا سال ۱۳۵۷ كه مركز موسيقى تعطيل شد، ادامه داشت. پس از آن در سازمان انتشارات كانون و به عنوان ويراستار مشغول به كار شدم و تا سال ۷۳ در انتشارات فعّاليّت داشتم و در اين سال بازنشسته شدم.
اشاره‌اى داشتيد به رسوخ سياست در ادبيّات كودكان، اگر بپذيريم كه در دوره‌اى ادبيّات اين حوزه سياست‌زده و شعارزده شده بود؛ آيا می‌توان گفت به ادبيّات كودك آسيب وارد شد؟
كاملاً قبول دارم. بهترين دليل پس زدن اين فضا و شيوه، دوام نيافتن آن بود. من در شعر و قصّه‌ی بچّه‌ها هيچ وقت سياست‌زده نبوده‌ام. ولى جريانات سياسى به گونه‌اى بود كه نويسندگانى از اين دست خود را پشت ادبيّات كودك پنهان می‌کردند. به خاطر دارم به دليل انتقاد از صمد بهرنگى جلوى تالار سنگلج مرا كتك زدند. ولى كار خودم را ادامه دادم و به نظرم تا اينجا موفّق بودم. بچّه‌ها را آلوده به سياست نكردم. خصوصاً از وقتى خودم بچّه‌دار شدم. كارهاى قبل من هم شعار نيست. در بخش فيلم هم كيارستمى از اين روش دورى می‌جست و به همين دليل من و او منفور بوديم. اگر آن زمان از صمد بهرنگى و آن نوع ادبيّات انتقاد می‌کردى، تو را ساواكى به حساب می‌آوردند. در مجموع جو بسيار خطرناك بود. كسى كه بعد از انقلاب مقاله‌ی درخشانى در مورد آن نوع ادبيّات نوشت، مهدى ارگانى بود كه در روزنامه‌ی اطّلاعات چاپ شد كه با انديشمندى فوق‌العاده‌اى این‌گونه ادبيّات را بررسى كرده بود. به عقيده‌ی من كار سياست روزمره است و تمام شدنى و اين جريان با خود آن‌ها شروع شد و با خودشان پايان يافت.
به نظر شما آيا كانون پرورش هنوز هم تأثيرگذار و فعّال است؟
بله، اتّفاق مهم به نظرم تعدد تيراژ در كانون است كه تيراژ سه هزار نسخه تبديل به صد هزار نسخه شده است. من هنوز با اين مركز همكارى دارم. كانون در كار نويسندگان دخالت نمی‌کند و كارهايم بدون تغيير و سانسور چاپ می‌شود.
به نظر شما آثار تئوريك در حوزه‌ی ادبيّات چه‌قدر به شاعر و نويسنده در ارائه‌ی كار بهتر كمك می‌کند؟
من اصلاً به اين مسئله قائل نيستم و آن را قبول ندارم. تمام آدم‌هايى كه كار هنرى در ايران كردند، الزاماً به مباحث تئوريك اتكا نداشتند. به عنوان مثال كيارستمى ليسانس نقاشى دارد و فيلم می‌سازد يا مسعود كيميايى از ميان مردم عادى كوچه و بازار است. به نظرم آن‌هايى كه تئوريك خواندند، هيچ كدام نتوانسته‌اند كارهاى خلاق ارائه بدهند و على حاتمى و امير نادرى با تمام موفقيّت‌شان از تجربيات‌شان استفاده كردند. با تئورى می‌شود حرف‌هاى مهم زد و مصاحبه كرد. كار خلاقه نيست. من هيچ وقت تئورى نخواندم تا شعر بگويم. چون به عقيده‌ام چيز مضحكى خواهد شد. هنرمندى كه از درونش می‌جوشد و خلق می‌کند، خود نمی‌داند چگونه اين جوشش اتفاق می‌افتد و اثر پديد می‌آید. به نظرم آن‌ها كه با تئورى كار كردند در نهايت تبديل به چيز مضحكى شده است كه من به آن می‌گويم سوپ طبى كه چه‌قدر آب و چه‌قدر سبزى بريزند كه به نظرم آن هم خوشمزه نخواهد بود.
يعنى فكر می‌کنيد حتّى آشنايى با اين مباحث باعث پيشرفت كار نويسنده يا شاعر نخواهد شد؟
اگر به شما بگويم كه هيچ وقت شازده كوچولو را نخوانده‌ام، حيرت می‌کنيد. می‌ترسم و به سراغش نمی‌روم تا تحت تأثير آن واقع نشوم. شنيده‌ام كه می‌گويند خيلى خوب است، ولى با وحشت خاصّى از آن دور می‌شوم. به نظرم يكى از شانس‌هاى بزرگم اين بوده است كه زبان خارجى نمی‌دانستم كه تحت تأثير آن‌ها قرار بگيرم و هر چه بوده متأثر از عمق وجودم است. نه تقليد كردم، نه از كسى ياد گرفتم. حال كم يا زياد، خوب يا بد، آن قضاوتش با ديگران است.
وضعيّت فعلى ادبيّات كودك و نوجوان در ايران را چگونه ارزيابى می‌کنيد؟
به نظر من در قصّه و نقاشى پيشرفت بيشترى داشته‌ايم و اين اتّفاق مثبت و پيشرو در نقاشى بيشتر قابل مشاهده است. در كتابى كه نقاشی‌هاى كتاب كودك تا سال ۸۴ را شامل می‌شود و توسط آقاى بهمن‌پور منتشر شده، می‌توان ديد كه بيشتر اين نقاشان زنان و دختران هستند و بسيار درخشان كار كرده‌اند. در حال حاضر رمان‌نويسان بسيار خوبی داريم كه در حوزه‌ی نوجوان فعّاليّت دارند. در شعر به نظرم آن‌چنان مثل نقاشى و داستان پيشرفت قابل ملاحظه‌اى نداشته‌ايم. هر چند در بين شاعران، تعدادى بسيار خوب و فعّال هم به چشم می‌خورند. مانند ناصر كشاورز و مصطفى رحمان‌دوست. رحمان‌دوست ابعاد كار وسيعى دارد كه بسيار مهم است و در حوزه‌ی تحقيق، شعر و قصّه هم بوده است.
شما چه سبكى را در حوزه‌ی كودك و نوجوان دنبال می‌کنيد؟
كتاب شعرى را شيروانلو چاپ كرد از شاعران كودك كه يكى از آن‌ها مال من بود، بی ‌وزن و قافيه و متأسفانه در اين شاخه كتاب محمود كيانوش به شكل خودآموز درآمده كه به آن انتقاد شديد دارم؛ به نظرم جلوى خلاقيت را می‌گيرد، در اين بين به من پيشنهاد شده كه با تخيل و نوع شعرم براى كودكان تجربه‌ی شعر داشته باشم و روى اين طرح كار كنم اما به نظرم بسيارى از شعرا تحت سيطره‌ی همان كتاب كيانوش هستند و هر گاه رها شوند می‌توانند به خود برسند و شعر خودشان را بگويند. در مورد سبك خودم، عنصر اصلى كارم تخيل و رؤيا است. اگر بتوانم در شعر بياورم شايد موفّق شوم و راه‌گشا براى بقيه باشد و با همان تنها شعرم «من حرفى دارم كه فقط شما بچّه‌ها باور می‌کنيد» خاتمه پيدا كرد و فقط به داستان رو آوردم.
چرا از حوزه‌ی شعر كودك و نوجوان فاصله گرفتيد؟
اصلاً رها كردم و نشد، يك قصّه در مجله‌ی رودكى چاپ شد. بعد از انقلاب كسى كه آب سرد را روى صورتم ريخت و مرا بيدار كرد، نادر ابراهيمى بود. در سازمان همگام با كودكان كار كرديم و استاد و مشوقم بود و توانست از ماليخولياى من دفاع كند كه اين‌ها هم می‌تواند كار كودكان باشد. در اميرآباد مهد كودكى به نام فروغ بود كه ابراهيمى كارها را روى بچّه‌ها تست می‌کرد، براى آن‌ها می‌خواند و بازتاب آن را در كودكان برايم می‌گفت. امّا بعد از بيماری‌اش مدّتى وقفه افتاد و اين بار خودم دوباره شروع كردم و مديريت جديد كانون آقاى شاه‌آبادى باعث شد دوباره كار كنم كه سه قصه‌ام در كانون است و مدير انتشارات شباويز، خانم خلعتبرى تعداد ۸ كتاب مرا زير چاپ دارد.
به طور خلاصه اين سه نفر در فعّاليّت من در خصوص آثار كودك و نوجوان مؤثر بوده‌اند.
در زمان فعّاليّت‌تان چقدر از بچّه‌ها ايده می‌گرفتيد و چه‌قدر با آن‌ها در ارتباط بوديد؟
در حال حاضر هم از بچّه‌ها ايده می‌گيرم. يك ماه پيش قصّه‌اى داشتم كه پايان نداشت. بچّه‌ی چهارساله‌ی برادر همسرم پايان داستان را رقم زد. در حياط بازى می‌کرد و بچّه‌اى به او گفت دوچرخه‌ات را به من بده و او می‌گفت: من كه نمی‌بينم، دوچرخه‌اى نيست و آخر داستان هم اين‌گونه است: باران سبزى می‌بارد كه تمام چوب‌هاى ساحل تبديل به گل نرگس می‌شود. بعد باران زرد می‌بارد و قايق‌ها همه طلا می‌شوند. بعد هم بچّه‌اى می‌آيد اين را بفروشد و فقط شاگرد گل‌فروشى گل‌ها را می‌بيند و بزرگسال‌ها قادر نيستند هيچ‌کدام اين‌ها را ببينند و فكر كنم مجبورم حق تأليفم را به همين پسر چهارساله بدهم.
فكر می‌کنيد بايد در اشعار كودكان ريتم وجود داشته باشد؟
البته بهتر است ريتم داشته باشد چون اشكال شعر بی‌وزن در خصوص كودكان اين است كه بچّه نمی‌تواند حفظ كند. البتّه اگر هم حفظ نكند مهم نيست. هيچ فرمول مشخصى نمی‌شود ارائه داد اين كاملاً به خلاقيت شاعر باز می‌گردد.
تكرار و تصويرسازى در ايجاد خلاقيت كودك چه‌قدر مؤثر است؟
يكى از ويژگی‌ها تكرار و تصويرسازى است. حتّى يكى از درس‌هاى هارمونى موسيقى غربى تكرار است و در ادبيّات كودكان، تكرار بسيار مهم است و در قصّه‌هاى اخيرم تكرار هست و يك جمله هر دفعه به صورتى ديگر تكرار می‌شود و بچّه يادش می‌ماند. من اين تكرار را هم در كار كشف كردم.
بيشتر خودتان در شعر و قصّه بر چه عناصرى تكيه می‌کنيد؟
بيشتر رنگ است. رنگ هر دفعه به نوعى تكرار می‌شود و هر دفعه صيقل‌خورده و بهتر شده است.
در ميان كتاب‌های‌تان «هفت‌کمان-هفت‌رنگ» صفحه‌آرايى خاصّى دارد. در مورد اين كتاب بگوييد؟
اين كتاب را بدون كلام به من دادند. در دوره‌ی آقاى حميد نديمى در كانون بود و روى متن كتاب كار كردم، رنگين كمان را دادند و به من گفتند بنويس. كتاب ديگرى هم در اين اواخر كار كردم؛ «در باغچه عروس و داماد روييده». تصويرگر اين كتاب خانم وفائيان است و باز هم متن را نوشتم. در كارهاى جديد كه در دست چاپ است اين عنصر تكرار بيشتر به چشم می‌خورد و خيلى دلم می‌خواست «هفت‌کمان-هفت‌رنگ» را فيلم می‌کردم.
شرايط جسمی‌اش اجازه‌ی طرح سؤال‌هاى بيشتر را نمی‌دهد و خود با اين جمله به گفت‌وگو پايان می‌دهد:
«مرا نوشتن همين كتاب‌ها و خنده‌هاى سراسيمه و فسفرآساى آنان زنده نگاه داشته است. می‌توانيد اين را باور كنيد.»


برگرفته از:
مصاحبه‌ی‌احمدرضااحمدی با روزنامه‌ی‌شرق در مهر1384، با ویرایش‌وتلخیص.