احمدرضا احمدی را -بیش و پیش از هر چیز- بهعنوان شاعر میشناسند.
این فیلم تلاشیست برای شناخت بیشتر و بهتر او نه -فقط- بهعنوان شاعر که بهعنوان هنرمند عرصههای گوناگون.
او -بسیار- اهل خانواده است و خانواده-اش- را به هنر-ش- ترجیح میدهد. فارغ از مناسبات اخلاقی جامعه -کنونی- و اخلاقیات حاکم بر فرهنگ این سرزمین، و بدون قضاوت خوبی و بدی، این یک ویژگی متمایز است که کمتر میتوان سراغ گرفت.
از همین رو، وقت خوب مصائب فیلمیست شکل گرفته در خانهی او، و احمدرضا احمدی را در چهارچوب خانهاش تصویر کردهایم.
برگرفته از:
یادداشتیازناصرصفاریانبرایانتشارلوحفشردهی«وقتخوبمصائب».
سينمای ايران به دو دوره تقسيم میشود: دورهی قبل از مسعود كيميايی و بعد از مسعود كيميايی. بعد از موفقيّت مهمّ فيلم «قيصر» كه توانست مردم را به سينما بكشاند و فروش فوقالعادهای كرد، تهيّهكنندگان حاضر شدند به كارگردانان نسل جوان همدورهای كيميايی كار بدهند يعنی داريوش مهرجويی، ناصر تقوايی و ديگران. كيميايی امروز بعد از 30 سال در مصاحبهی اخيرش جواب منتقدان را داد كه چرا مثل «قيصر» و «گوزنها» فيلم نمیسازد.
امروز با صميمیّت و صداقت گفته است كه دوران فيلم «قيصر» و «گوزنها» برای من به پايان رسيده است.
به قول «سزان» نقّاش كه میگفت من تمام عمر فقط يك سيب را نقاشی كردم، فيلمهای كيميايی گزارشی از ايّام است و اين مهمّترين نكتهی فيلمهای اوست. او به قول ابراهيم گلستان تنها كارگردانی است كه در سينمای ما با استادی فراوان میتواند هنرپيشهها را رهبری كند.
سه يا چهار ماه وقت نمیگذارد و هنرپيشه را خسته و فرسوده نمیكند تا بتواند از او بازی بگيرد هر اتّفاقی كه در بازی میافتد هنگام فيلمبرداری است. اگر هنرپيشههای فيلمهای كيميايی بازی درخشان دارند به اين دليل است كه آنها آن ديالوگهای دلاويز را هجا میكنند و میگويند.
ديالوگهای كيميايی را هر كس كه بگويد، حتّی كسی كه برای اوّلين بار جلو دوربين میآيد به دليل آن زيبايی و آن جلال و شكوه ديالوگها، بازی خوبی ارائه خواهد داد. يادمان باشد كه كيميايی در 24 فيلم سناريست خود بوده است و از كسی وام نگرفته است و رمان جسدهای شيشهای نشان میدهد كه او نويسندهی بزرگ و خلاقی است.
من بارها گفتهام و باز هم میگويم در كار هنریام كه شعر است فقط با مسعود كيميايی مسابقه دارم. 40 سال است كه مدام در كنار هم بودهايم حتماً و بلاشك مرگ ما را از هم جدا خواهد كرد و آرزو دارم و نمیخواهم كه مرگ او را ببينم و چهارشنبه صبح، ششم تير 1386 قرار همهی ما در سينماهايی است كه فيلم «رئيس» را نشان میدهند؛ همهی ما به اين ضيافت خواهيم رفت.
برگرفته از:
«ومرگماراازهمجداخواهدكرد...»، یادداشتاحمدرضااحمدیدرروزنامهیهممیهن، چهارشنبه6تیر86.
«...شعر شاملو را نمیتوان شعر سپيد خواند. شعر شاملو پس از پشت سر گذاردن تجربههای نيمايی، به نوعی بهدنبال جايگزينی برای وزن بود که او با هوشياری آن را در نثر و نظم قرن چهارم يافت و موسيقی زبان نثری او را تدارک ديد. و اين ريتم جايگزين هم برخلاف نظر بعضی از دوستان وزن درونی نيست و آشکارا بيرونی است. امّا شعر احمدی شعر سپيد است. ويژگی منحصر به فرد احمدرضا احمدی، يلگی و رهايیاش از تمامی قيودی است که ممکن است به نوعی القا وزن کند...»
انگار
که من ابر را ديده بودم
مردانی که کلاه را از سر برمیداشتند
در جوی آب رها میکردند
خرامان
خرامان
دندانهايی از صدف داشتند
برگرفته از:
نافه، عصرپنجشنبه، شمارهی79و80، دی1383، (نقلبهمضمون).
«...شعر احمدی شعری شرقی است که رويهای عرفانی پيش میگيرد تا بیتوجّه به ماهيت و اتّفاقات جهان پيرامون به هستی هر چيز، از منظر سلوکی احساسی بنگرد. در شعر احمدرضا احمدی خواننده با وجود تعبيرات نو به نو و متراکم احساس نمیکند که در جادهای مستقيم به پيش میرود، بلکه خود را در دايرهای چرخنده میبيند که در اين دايره، مثل فلک دوّار، اشيا و پديدههای گوناگون، نو به نو میآيند و میروند. اين چرخندگی دوّار از قضا تبيينکنندهی جهانبينی معرفتمدار شاعر است که به جای برخورد عقلايی با مخاطب و سويههای مضمونی و روشنگری، بر آن است که او را در جهان دستچين خود غوطه دهد و با او در بیحرفی سخن گويد...»
پوشيده و آسان
به تو میپيوستم
هنگام که يک قطره باران
بر ملافههای کهنه میچکيد
و معنی دريا میداد...
برگرفته از:
نافه، عصرپنجشنبه، شمارهی79و80، دی1383، (نقلبهمضمون).
«...شعر احمدرضا احمدی خاص است و نکتهی قابل تأمل این است که واحد معنایی در شعر ما مصراع، بیت و یا بند به شمار میآید امّا در شعر احمدرضا احمدی باید چندین شعر را خواند تا به یک ساختار معنایی رسید. در واقع شعر وی یک کلیّت است. او شاعری فرا واقعی به شمار میآید از همین رو، زمان و مکان به شکلی غریزی در اشعارش جاری میشود. در شعر احمدرضا احمدی، ریزشهای مدام ذهنیای وجود دارد که بر اساس تداعی معانی پیش میآید با این وجود زبان مهار نشده و به خاطر جوشش ذهنی کنار میرود. باید گفت احمدرضا احمدی شاعری ارجمند است که هرگز برای ادبیّات خضوع نکرده است...»
برگرفته از:
گفتههایکامیارعابدی(منتقد)درنشستکتابماهادبیّاتوفلسفهباعنوانکارنامهییکشاعر
کهبهبررسیشعر"احمدرضااحمدی"اختصاصداشت، تیر1384، باویرایشوتلخیص.
«...احمدرضا در زندگی شوخطبع و اهل طنز است با این وجود در اشعارش اندوه وسیعی دیده میشود که باورش برای انسان سخت است. احمدرضا احمدی برای شعر و ادبيّات ايران يک پديده است...»
برگرفته از:
گفتههایمحمّدعلیسپانلودرنشستکتابماهادبیّاتوفلسفهباعنوانکارنامهییکشاعر
کهبهبررسیشعر"احمدرضااحمدی"اختصاصداشت، تیر1384، باویرایشوتلخیص، (نقلبهمضمون).
«...یکی از خوشبختیهای من در زندگی آشنایی با احمدرضا احمدی است. او از جمله اشخاصی است که مرا به طنز گفتن تشویق کرد. احمدی به جای نقل طنز از دیگران از ذهن خود آنها را میسازد. او دیدی طنزآمیز دارد که در غمانگیزترین اشعارش نیز مطرح میشود...»
برگرفته از:
گفتههایعمرانصلاحیدرنشستکتابماهادبیّاتوفلسفهباعنوانکارنامهییکشاعر
کهبهبررسیشعر"احمدرضااحمدی"اختصاصداشت، تیر1384
«...احمدى بيش از ۳۵ سال براى كودكان نوشته است؛ بدون اينکه گرفتار تكرار تجربههاى ديگران شود. دنيايى كه او در داستانهايش آفريده است، دنياى يگانهای است كه پيش از آن كسى آن را تجربه نكرده است؛ دنيایی شاعرانه كه بيش از هر چيزى تخيّل كودكانه در آن ارج دارد...»
برگرفته از:
گفتههایعلىاصغرسيّدآبادىدرمراسمبزرگداشتاحمدرضااحمدی
درباشگاهنویسندگانوهنرمندان، روزنامهیایران، شهریور1384
•«...ما احمدرضا را از دو بعد میشناسيم؛ احمدرضا به عنوان نويسنده و شاعر كه خلق میکند و احمدى كه مدير فرهنگى موفّقى است...»
•«...مهمّترين ويژگى احمدرضا، جداى از جوانمردى او، دوستى صادقانهاش است. اطراف ما هستند افرادى كه به سبب مقام يا مصالح با ما طرح دوستى میريزند. اما احمدرضا دوستیاش مصلحتى و مادّى نيست. او با هر كس كه دوست میشود، صرفاً بر اساس معيارهاى دوستى است...»
برگرفته از:
گفتههایعلیمیرزاییدرمراسمبزرگداشتاحمدرضااحمدی
درباشگاهنویسندگانوهنرمندان، روزنامهیایران، شهریور1384
•«...از كارهاى مهمّ احمدرضا اين بود كه در دوران فعّاليّتش در كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان به سال ۱۳۵۰ از تمام شاعران بهنام آن دوره مثل شاملو و اخوانثالث، اشعارى با صداى همين اساتيد ضبط كرد...»
•«...با وجود اينکه احمدرضا خود جزو موج عظيم شعر نو در ايران بود و اشعارش به هيچوجه از اشعار شاعران بهنام آن دوره كم نداشت، از خود هيچ اثرى را ضبط نكرد و اين كار جوانمردى او را نشان میدهد. چرا كه اين كار توسط او انجام شده بود و آثارش از هر حيث توانا بود...»
برگرفته از:
گفتههاینورالدّينزرينکلكدرمراسمبزرگداشتاحمدرضااحمدی
درباشگاهنویسندگانوهنرمندان، روزنامهیایران، شهریور1384
•«...احمدرضا كسى است كه در تمام اين سالها توانسته است از گزند روزگار روحش را پاكيزه و آراسته نگه دارد...»
•«...احمدرضا كودكى روح و درون خود را به تمامى حفظ كرده است و اين ويژگى در تمام آثار او به گونهای شفاف و نمايان است...»
•«...من به او غبطه میخورم؛ چرا كه علیرغم فراز و فرودهاى ناگزير زندگى، همچنان شاداب و پرنشاط است و همين ويژگى، نوآورى را در كار او سبب شده است...»
•«...او شاعر، نويسنده، اهل موسيقى، هنرپيشهی سينما و به معناى وسيع كلمه، اهل فرهنگ است. در اشعار او سادگى، مهربانى و روح دوستى موج میزند و همهی اينها ناشى از نوع نگاه او به زندگى است...»
برگرفته از:
گفتههایآیدینآغداشلودرمراسمبزرگداشتاحمدرضااحمدی
درباشگاهنویسندگانوهنرمندان، روزنامهیایران، شهریور1384
•«...احمدى در مجموعه قصّههايش براى كودكان میکوشد تا به ذهن شفاف كودكان، سلامت پرواز را بيآموزد و به رشد تخيّل خلاق و زيباشناسى معنوى و انسانى ايشان صميمانه كمك كند...»
•«...اين قصّهها، قدرت تصويرسازى مثبت ذهن كودكان را بيش و بيشتر میکند و به مدد فعّاليّت همين تخيّل سازنده است كه میتوان جهان را ساخت يا از نو ساخت...»
•«...«شعر-قصّه»هاى احمدرضا، بدون شك از مهربانى، ظرافت و زيبايى خاصّى برخوردار است كه متعلق به مكتب نگارش اوست. رنگ و رنگپردازى در قصّههاى كودك احمدى كار او را به يك جعبه رنگ سحرآميز تبديل كرده است...»
•«...هنوز در قصّههاى احمدى، مثل «قصّههاى من و پدربزرگ» مادربزرگ و پدربزرگ جايگاهى معتبر و انسانى دارند، كه بايد هم داشته باشند و همين عوامل، قصّههايش را ماندگار خواهد كرد و در خدمت كودكان نسلها و نسلها در خواهد آورد...»
برگرفته از:
اظهارنظرهاینادرابراهیمیکهبهوسیلهیهمسرش(فرزانهمنصوری)
درمراسمبزرگداشتاحمدرضااحمدیدرباشگاهنویسندگانو
هنرمندانقرائتشد، روزنامهیایران، شهریور1384
سال 1343 بود كه گروه طرفه تشكيل شد. در آن روزگار با پول اندكی میتوانستيم كتابهای خود را چاپ كنيم. ناشران ما را جدّی نمیگرفتند. همهی ما دربهدر بوديم. نادر ابراهيمی سرانجام در بانك عمران شعبهی هتل هيلتون حسابدار شد. گاهی در هيلتون به من شام میداد. زود ازدواج كرد و من شاهد عقد او بودم. گفت دختری معلّم و مهربان را يافتهام. مهرداد صمدی نمیخواست زير يوغ كارمندی برود، امّا سرانجام تسليم شد و سر از كتابخانهی جلب سياحان در آورد. نوریعلا در فرودگاه مهرآباد تهران كاری يافته بود كه بيشتر شبکار بود. زندگی، همهی ما را از هم جدا كرد. من و سپانلو از گروه صنعتی بهشهر سر در آورديم. در بخش تبليغات، سياوش كسرايی در گروه صنعتی بهشهر رئيس من بود. روزها در اداره با هم قهر میکرديم و بعدازظهرها در پايان كار اداری آشتی میکرديم. جعفر والی و كامران شيردل هم بودند.
برگرفته از:
كتابماهادبيّاتوفلسفه، گفتوگوبااحمدرضااحمدی، خرداد1383
وقتی که خواب هستی
و یا وقتی که خواب رفتی
فرهاد رشیدی برای تو مینویسم
که باور کنی،
که من دیگر باور نمیکنم،
نمیدانم چه باور دارم
ولی یاد تو باشد که وقتی باور کردی
باور مرا هم یاد داشته باشی.
که باور همیشه باور است
اوّل بهمن 53
احمدرضا احمدی
برگرفته از:
یادداشتیاز"احمدرضااحمدی"بهرسمیادبودبرایفرهادرشیدی
درابتدایکتاب«منحرفیدارمکهفقطشمابچّههاباورمیكنيد»،
فیلم«وقتخوبمصائب»، (زندگیوآثاراحمدرضااحمدی)، ساختهیناصرصفاریان، 84-81
● با فریدون ناصری در بهار 1357 آشنا شدم. برای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان یک کاست 60 دقیقهای پیشنهاد کرده بود با نام «آشنایی با سازهای ارکستر سمفونیک». روزها و شبهای فراوان با او و خسرو برنوش در استودیو بل در کنار هم بودیم. نوار هنگامی آماده شد که من دیگر در کانون نبودم، امّا این آشنایی سبب دوستی ما تا لحظهی خاموشی او شد.
در شمسآباد تهران خانهی بزرگی داشت. همهی جمعهها، یا صبح یا غروب به ملاقات او میرفتم. پس از انقلاب رادیو را رها کرده بود و بیشتر در خانه بود. عاشق گُل و گُلکاری بود. برای اینکه در آن روزها بیکار نباشیم، پیشنهاد کردم با استادان موسیقی مصاحبه کنیم. با نخستین کسی که قرار مصاحبه گذاشتیم مهدی خالدی بود که دوست پدر ناصری بود و فریدون برایش بسیار احترام قائل بود. کسانی که در این مصاحبه حضور داشتند من بودم، ناصری، اسماعیل تهرانی و مرتضی ممیز. چهرهی شاخص این گفتوگو فریدون بود که هم خوشسخن بود هم مطلع، و سالها آثار خالدی را مرور کرده بود. جلسهی دوم با پرویز یاحقی بود و جلسهی سوم با نوابصفا. بهدلیل حضور ناصری در ارکستر سمفونیک تهران، این کار متوقف شد امّا ملاقاتهای من با فریدون ادامه داشت.
سال 1377 در یکی از جمعهها گفت سالهاست یک فرهنگ اصطلاحات موسیقی از زبانهای آلمانی، اسپانیایی، انگلیسی، فرانسه و لاتین گردآوری، ترجمه و تألیف کرده است. نام ناشر را گفت و من کار را دنبال کردم. ناشر که ناشر درستی بود، گفت ما شرایط چاپ این کتاب را نداریم. کتاب در دو سه کارتون دو سه سال معطل مانده بود. روزی با فریدون نزد ناشر رفتیم، قرارداد را فسخ کرد و کارتونها را تحویل گرفتیم. کارتونها به خانهی من آمد. پس از سه چهار ماه دوندگی روزی با آقای بهشتی از مدیران انتشارات روزنه صحبت کردم. آقای بهشتی مانند همیشهی روزهای عمر پربرکت و خلاقش، چاپ کتاب را پذیرفت. دو سال من و فریدون و خانم میترا حکیمجوادی حروفچین و صفحهآرا برای این کتاب عمر صرف کردیم. کتاب در بازار با استقبال خوبی روبهرو شد و به چاپ دوم رسید خوشحال بودیم که از ناشر کتاب خجل نشدیم. ناصری در تمام مدّت آمادهشدن کتاب سدّ راه ما نشد، بهانههای معمول روشنفکری نداشت و فقط به سرعت کار کمک میکرد، با اینکه مشغلهی فراوان داشت. کتاب دوم ناصری، «تاریخ موسیقی روس» هم همین سرنوشت را داشت که سرانجام به بازار آمد.
فریدون ناصری مانند همهی افراد خانوادههای اشراف دورهی قاجار و پهلوی اوّل، زبان فارسی و زبان فرانسه خوب میدانست. متون گذشتهی ما را خوب خوانده بود و همیشه میگفت: «تنها حسن حزب توده برای نسل ما آن بود که ما را کتابخوان تربیت کرد.» او از معدود موسیقیدانان صاحب قلم ما بود؛ مانند دکتر مهدی فروغ، هوشنگ استوار، ثمین باغچهبان، روحالله خالقی، پرویز منصوری،حسین دهلوی، مصطفی پورتراب، هوشنگ کامکار و هرمز فرهت. از مقالههای مهمّش مقالهای در مجلهی «کلک» در دوران سردبیری علی دهباشی دربارهی کتاب بسیار مهم و پراهمیّت پرویز منصوری بهنام «تئوری بنیادی موسیقی» بود. در تمام زندگی هنریاش اهل تعصب نبود؛ همان احترامی را به پرویز محمود میگذاشت که برای جلیل شهناز قائل بود. او به گذشتگان فرهنگ ایران بسیار احترام مینهاد و در مقدمهی کتاب «فرهنگ جامع اصطلاحات موسیقی»، از علینقی وزیری و روحالله خالقی با احترام بسیار یاد میکند و اذعان دارد که قبل از او آنها در اندیشهی ترجمهی لغات موسیقی به زبان فارسی بودند. ناصری این شانس را داشت که هنرجوی یکی از بهترین دوران «هنرستان عالی موسیقی» تهران بود؛ دورهی پرویز محمود و روبیک گریگوریان. دورهی نوگرایی در ایران، افتتاح رادیو در تهران، بنیاد ارکستر سمفونیک تهران و بنیاد احزاب سیاسی پس از شهریور 1320. دورهای که موسیقی کلاسیک در ایران در حال رواج یافتن بود.
ناصری پس از ورود به ایران در جوانی با ثمین باغچهبان و حسین ناصحی به جمعآوری ترانههای روستایی ایران پرداخت. بهنظرم اگر ناصری در جوانی به استخدام رادیو درنمیآمد شاید زندگی هنریاش مسیر دیگری را طی میکرد که میتوانست به غنای موسیقی وطنمان بیفزاید. ناصری در جوانی در رادیو تهران برنامههایی اجرا کرده بود با نام «گامبهگام با موسیقی»، «موسیقی سمفونیک از کلاسیک تا مدرن»، «موسیقی سرزمینها» و «جاز موسیقی سدهی ما». میخواستیم این برنامهها را از نوار به روی کاغذ بیاوریم و کتاب کنیم. نوارها را نیافتیم و نشد. ده دوازده سال پیش هم با تهیّهکنندگی خانم فرشته طائرپور مجموعهای با عنوان «چهرهها» ساختیم که 25 فیلم شد که حاوی گفتوگوهایی با 25 نفر از پیشکسوتان و بزرگان ادب و هنر بود و من گفتوگوکنندهی این مجموعه بودم. موضوع یکی از این فیلمها فریدون ناصری بود.
فریدون پس از مرگ همسر مهربان و فداکارش خانم آذر اصدقا فرو ریخت. فریادهای خروشآمیزش این اواخر مبدل به زمزمهی جویباری شده بود. این روزهای پایانی عمر هر شب تلفن میکرد و شمارهی دوست مشترکمان دکتر یوسف جفرودی را میگرفت. ساعتی بعد باز تلفن میکرد و دوباره شمارهی تلفن جفرودی را میخواست. پشت تلفن میگفت: «مثل اینکه همهچیز این جهان در حال فرو ریختن است.» در پشت آن چهرهی عبوس و آن فریادهای رعدآسا قلبی مهربان و کودکصفت بود. چهرهی او را در مرگ مهدی خالدی و حبیبالله بدیعی از یاد نمیبرم.
قصّهای از او در سالهای تدریس هارمونی در هنرستان موسیقی دختران در دههی 1370، شنیدنیست: شاگردان یک کلاس از روش تدریس ناصری انتقاد میکنند و در کلاس حاضر نمیشوند. دو تن از شاگردان که برای او احترام قائل بودهاند، در اعتصاب شرکت نمیکنند، امّا ناصری به آن دو اعتراض میکند که شما نباید دوستان خود را تنها بگذارید.
کسی دیگر را از دست دادم که تکرارنشدنی است. دانش فراوانش در حرفهی خویش، صادقبودنش، مهربانی توأم با خشمش، مسئولبودنش در مقام یک همکار و یک دوست. مرگ ناصری آغاز فروپاشی نسلی است که در این سرزمین تکرار نمیشود؛ نسلی که با سختی آموخت و به آسانی به دیگران آموخت. نسلی که بر حقارتهای خویش روکش دروغین و کاذب فضیلت نمیکشد. نسلی که از خانوادههای اشرافی بود و با سرمایهی خانوادگی به غرب رفت که بیاموزد و آموختهها را برای این سرزمین به ارمغان بیاورد؛ مانند پرویز محمود، هوشنگ استوار، صادق هدایت، هوشنگ کاوسی، عزتالله فولادوند، فرخ غفاری، مهندس فروغی، بهمن محصص، خاندان مینباشیان و نسل پزشکانی که با ثروت پدری به غرب رفتند و طبّ نوین را به ایران آوردند.
برگرفته از:
کسیدیگرراازدستدادمکهتکرارنشدنیاست، احمدرضااحمدی، ماهنامهیسینماییفیلم، شمارهی335، مرداد1384
«...در ناپايدارترين لحظات تصويری، حضور اقيانوس نمادين مانند حضور استعاره و نماد به مثابهی پرسته (fetish) نيست. در زبان گذشته شاعر با استعاره و نماد رابطهای پرستهبازانه داشت، از استعاره لذّت جنسی میبرد، بخشهايی از ابژه را در استعارهای برای بيان آن برمیگزيد، ولی در شعر احمدی ابژه سيلان دارد، بیمرز و روان به سوژه يعنی به «من»شاعر نشت میکند:
يک شاخه با تصوير پرنده
يک پرنده با تصوير شاخه
روی ديوار کنار رودخانه با چاقو
چاقوی تيز و رنگپريده حک شده بود
پرندهی تصوير
از زخم چاقو مُرده بود.
شاعر میتواند در ذهنيت خود، تصوير و بازنمود ذهنی را بههم وصله کند. يک شاخهی واقعی به تصوير پرنده میچسبد و يک پرندهی واقعی به تصوير شاخه. و روی زمينهی ديوار کنار رودخانه نصب میشود تا چاقويی تيز، پرنده را زخم زند، خون از تن پرنده میرود، ولی چاقو رنگپريده است. در اينجا نه تنها به قول ژاک لکان زنجيرهای از نشانگرها را میبينيم که در آن هر نشانده (مدلول=معنی) جای خود را به نشانگر ديگر داده است، بلکه مرزهای هر نشانگر باز است. ابژهها سيلان دارند و بهجای هم مینشينند. حتّی خصوصيّات جزئی آنها به ابژهی ديگر منتقل میشود. مانند رنگپريدگی پرنده که تبديل به رنگپريدگی چاقو میشود.
میبينيم که نه تنها خصوصيّات ابژهها، بلکه کارکرد آنها جابهجا شده است درست مثل جابهجایی و تراکمی که در رؤيا رخ میدهد...»
برگرفته از:
گفتههایدکترمحمّدصنعتی(روانپزشکوتحليلگرادبيّات)درنشستکتابماهادبیّاتو
فلسفهباعنوانکارنامهییکشاعرکهبهبررسیشعراحمدرضااحمدیاختصاصداشت،
باویرایشوتلخیص.
خوشحالم كه به ياد من بودند. اين اثر، فردا مدرك مستندی از زندگی من است. در اين شرايط كه كسی به شعر فكر نمیکند او، ناصر صفاريان، دو سال عمر، وقت و پولش را روی اين كار گذاشته است و من از او تشكّر میکنم.
برگرفته از:
پایگاهاینترنتیمیراثفرهنگی، خبرگزاریمیراثخبر، شهریور1384
فرجام همهی راهها به اندوه میانجامد
و سکوت دليلپذير نمیتواند بود
سکوت خطا نيست امّا جذبه ندارد
سکوتها، پندارها، تا مرز رؤيا تاريک و وهم انگيزند
و حقيقت مُرده تلاش میکند
سقف هر پناهگاه، سفالين و نفوذناپذير است
و آسمان آبی نيست
انباشته از تاريکی است.
«...اين قطعهی کوتاه را از دوست ديرين، استاد سخن نغز و پرمايه، «احمدرضا احمدی» برداشتم، از کتاب «همهی آن سالها»ی او. در مراسم تشييع پيکر زندهیاد کيومرث صابری ديدمش، چون هميشه طنّاز و صميمی. گفت: «تا من هم نرفتهام بيا هم را ببينيم!» رفتم، چندی بعد و پر شدم از او. با آنکه هميشه در شعرهايش به دنبال واژه است و قانع نمیشود از حجم کلمات بديع و ساده، خودش را که میبينی سرشار واژههای بکر است. چنانکه حتّی فرصت نمیکنی فوران آبشار واژهگانش را هر چند پر ولع، در ظرف محدود ذهن، پسانداز کنی، تا در فرصتی ديگر بنوشی. حکايتها میگفت از اين نسل، شنيدنی! با زبان طنز ويژهی خودش. مدام نگران سلامتی او هستم، امّا اين اوست که هميشه معرفت میکند. گاه و بیگاه زنگ میزند و حال و احوالی میپرسد. هر بار میبينمش، تا مدّتی برقرارم. و ذهنم بر مداری زلال میچرخد و توقعام را از زندگی کم میکنم...»
برگرفته از:
گرهیزلفبهانصافزدن!، وبنوشتهایحسینپاکدل، سهشنبه6مرداد1383
لباس نو که پوشیدم، قفل را که با عطر گشودم
میان قلبها فرق نخواهمنهاد
رسوایی را کفن خواهمکرد
و لبخند را آنقدر ادامه خواهمداد
تا قلبم سرنوشت همهی قلبها باشد
کسی که سرایندهی این شعر باشد و گویندهی این کلمهها، مگر میشود دوستداشتنی نباشد؟
صاحب نگاهی مهربان و منشی قابل احترام. نگاه دورادور من به این نگاه و به این منش، همیشه برآمده ازاین نگاه بود. از دور. دوری که رفت و نزدیکی آمد، دیدم به خطا نرفتهام. از تحقیق دربارهی فروغ فرخزاد شروع شد و رسید به سهگانهای مستند دربارهی این بزرگ. رابطه با این عزیز هم به دوستی پابرجا ماند. ماند. ماند. و باز هم ماند. وقتی هم رسیدم به «وقت خوب مصائب»، لطف و مهر و صمیمیت خانوادهی محترم هم با مهربانی احمدرضا درآمیخت. بزرگواری کردند و محبّت. همهشان. شهره خانم عزیز، ماهور نازنین و احمدرضا احمدی دوستداشتنی. امّا...
امّا در این میان، در این سرزمین گُل و بلبل، که صحبت پشت سر و تخریب دیگران و تلاش برای پایین کشیدن آدمها تا قدّ حقیر خودمان، عادت مألوف است و رسم متداول، ما هم از نامردمی بینصیب نماندیم.
بعضیها کوشش کردند تا کار پا نگیرد، تا در نیمه متوقف شود، تا زمین بخورد. در نیمهی کار ما، دو بزرگوار به فکر افتادند دربارهی احمدی عزیز فیلم بسازند. روششان هم درکنار ما نبود؛ بدون ما بود. کنار زدن ما و شروع خودشان. و من هاج و واج از این تلاش، نمیفهمیدم چرا به فیلمشان مشغول نمیشوند تا نگاهشان را، اندیشهشان را کنار نگاه ما و اندیشهی ما بیاویزند، تا این تعدد به تعالی برسد.
بعد هم داعیهی دوستی و دوستداشتن احمدرضا احمدی را فراموش کردند و رسیدند به پراکندن این نگاه: «به احمدی پول داده تا راضی بشه. وگرنه احمدی از این پسره دل خوشی نداره.» و من نمیفهمیدم که چرا گویندهی محترم نمیفهمد این حرف، بیش از آن که در تخریب بنده باشد، درتخریب احمدی است.
از آن سو، در نشریهای که نیمی از شورای سردبیریاش ادعای دوستی و رفاقت با احمدی دارند، پس از این که خودشان تماس گرفتند و خبر گرفتند و عکس گرفتند، با اعمال نظر یکی - از خودشان - عکس و خبر و مطلب و همهچیز به بایگانی سپرده شد. تسویه با ناصر صفاریان باز هم به ضرر فیلم و احمدرضا احمدی تمام شد. و من باز نمیفهمیدم که چرا اینها این را نمیفهمند.
بعد هم که بهانهی حضور عباس کیارستمی پیش آمد و بهانهی خوبی شد برای بعضیها. برخی دامنزنندگان به فاصلهی میان احمدی و کیارستمی. گفتند و گفتند و گفتند. ساختند و ساختند و ساختند. از «رفته سراغ کیارستمی تا فیلم برود جشنوارههای خارجی» گرفته تا «آقای احمدی چه نشستی، که فیلم دارد زیر نظر عباس کیارستمی تدوین میشود!» و من نمیفهمیدم این حرفها در میان جماعت منتسب به روشنفکری چه میکند.
برخی اهالی مجلهی خوشبر و روی روشنفکری شکل هم پا پیش گذاشتند و پیش این و آن و حاضران در فیلم نشستند و پرکردند که احمدی ناراضی است و فیلم را دوست ندارد. و این زمانی بود که کار ما تمام شده بود و احمدرضا احمدی فیلم را دیده بود و پسندیده بود بسیار. شهره خانم و ماهور هم همینطور. هر سه خشنود. بسیار راضی. فیلم را چهار بار در منزلشان دیدیم. دو بار با محمّدرضا سکوت و دو بار با بهمن کیارستمی. و هربار و هربار، رضایت بود و رضایت بود و رضایت. و من نمیفهمیدم این همه تلاش این محترمان برای چیست. یعنی این قدر لذّتبخش است ناراستی و نادرستی؟
بزرگواری هم برمبنای نسخهی ناتمام فیلم که چیزی حدود پانزده دقیقه را در خود نداشت به اضافهی موسیقی و عنوانبندی و ظرایف و ریزهکاریهای مرحلهی نهایی، به قضاوت نشست و گفت و چاپ هم کرد. وقتی کار تمام شد و فیلم را دید، نظرش مثبت بود. و من باز نمیفهمیدم این عزیز که حالا دیگر فیلمساز هم هست چرا اینگونه میکند. بعد هم تلاش دیگری آغاز شد مبنی بر اینکه چرا این روشنفکر بزرگ و این شاعر توانا میخندد و راحت است و خشک و جدّی نیست. و من نمیفهمیدم چرا اصرار بر دروغ و تصویرسازی نادرست.
و بعد... خیلی چیزها بود و هست، ناگفتنی. ولی جالب بود حرف همکاران در دفتر مجلهای که بیش از یک دهه است نویسندهاش هستم. روز نمایش خصوصی «وقت خوب مصائب» در خانهی سینما، دو سه نفر از تازهواردان نسل جدید و دوستان همکار، در حالی که هنوز فیلم روی پردهی نمایش خصوصی هم نقش نبسته بود، در دفتر «مجله» نشسته بودند و پنبهی فیلم را میزدند. و البتّه جالبی ماجرا در احساس مسئولیت این بزرگواران است. یکیشان میگوید: «باید یه کاری بکنیم. باید جلوشو بگیریم. اینجوری که نمیشه این یکییکی بره سراغ چهرههای هنری و ادبی. اوّل... به فروغ، حالا نوبت احمدییه.» و من نمیفهمم این همه مسئولیتپذیری و تعهد هنرمندانه را.
... و حالا سه سال و چند ماه از شروع ماجرای «وقت خوب مصائب» میگذرد. فیلم به بازار عرضه شده و کار ما تمام. ولی تازه آغاز سرگرمی بعضیهاست. ما که سرمان در تمام این مدّت پایین بود و زبانمان خاموش.
ولی تلخیهای این برخوردهای عجیب در وجود آدمی تهنشین میشود. هر قدر هم خودمان را به نشنیدن بزنیم وسکوت کنیم، باز هم هست. از عجایب این سرزمین یکی هم این است که سکوت و جواب ندادن هم عجیب است و مواجهشوندگان با آن، همهی تلاش خود را میکنند تا هر طوری شده، آدم را بکشند وسط و بیندازند در جایگاه جواب و جدل. این یکی را هم نمیفهمم.
اینها را نوشتم تنها برای اشاره به شرایط ساخت چنین فیلمی. حالا هم جز سپاس از احمدرضا احمدی عزیز و خانوادهی محترمش حرفی نیست. میماند سپاسی برای محمّدرضا سکوت و بهمن کیارستمی. در حقیقت، فیلم، حاصل هنر این دو نفر است. من واسطهای بودم برای رساندن تصویرهای زیبای این به دستان توانای آن. افتخار این حضور - واسطهگون - همیشه برایم باقیست.
برگرفته از:
روزهایسختآسان، ناصرصفاریان، مجلهترانهیماه، مهروآبان1384، بااندکیویرایش.
•«...(احمدرضا احمدی) بسيار اهل خانواده است، و روابط خاصّی با آنها دارد. بنابراين ما لوكيشن اصلی را منزل احمدرضا احمدی انتخاب كرديم...»
•«...احمدرضا احمدی را از مدّتها قبل میشناختم. انسان بسيار جالبی است. همه او را به عنوان يك شاعر میشناسند درحالیکه او رشتههای مختلف هنری را تجربه كرده است. از بازيگری گرفته تا خواندن نريشن برای چند فيلم مطرح سينما. به نوعی قصد داشتم لايههای پنهان زندگی اين هنرمند را مورد كندوكاو قرار دهم...»
برگرفته از:
وقتخوبمصائباحمدرضااحمدی، سینماینو، اردیبهشت1382
«...احمدرضا احمدی، در عرصهی شعر ايران، صاحب جايگاهیست بینياز از اثبات. امّا شاخصیاش اين است كه با سياست ميانهای ندارد؛ و تقريباً تنها روشنفكر كنونی ايران است كه هيچيك از معترضان هميشگی روشنفكران، برچسبی برای چسباندن به او پيدا نكردهاند...»
برگرفته از:
یادداشتیبرایجشنوارهیفیلمفجر، ناصرصفاریان، ماهنامهیسینماییفیلم، شمارهی342، بهمن1384
طرفه يك گروه ادبی بود. من بودم، نادر ابراهيمی، مهرداد صمدی، اسماعيل نوریاعلا، محمّدعلی سپانلو، غفار حسينی، اكبر رادی، جعفر كوشآبادی، مريم جزايری و جميله صمدی. فكر تشكيل گروه طرفه از مهرداد صمدی بود كه تازه از لندن برگشته بود. اوّلين كتابهايی كه توسط طرفه چاپ شد. كتاب «روزنامهی شيشهای» من بود و «چهار كوارتت» اليوت به ترجمهی مهرداد صمدی. بعدها كتاب «افول» اكبر رادی بود. دو شماره جُنگ هم چاپ شد. شمارهی اوّل با كوشش من و مهرداد صمدی بود. مقدمهی شمارهی اوّل را من نوشتم كه امضا نكردم. شمارهی دوم را نوریاعلا چاپ كرد. محمود كيانوش كه در آن روزگار در مجلهی سخن دكتر خانلری مشغول بود، گروه ما را مسخره كرد، كمکم عمر طرفه به پايان رسيد. زندگی و روزگار، هر كسی را به دنبال كاری فرستاد.
برگرفته از:
پایگاهاینترنتیمیراثفرهنگی، میراثخبر، گروهیادداشتومقاله، اردیبهشت1385
•دربارهی شعر موج نو بگوييد.
بسياری از شاعران معتقدند كه موج نو وزن و قافيه ندارد، ولی به نظر من «موج نو» نوع خاصّی از نگاه كردن به جهان است كه با نگاه شاعران نسلهای قبل فرق میکند. «اخوان» فكر میکرد «نيما» تنها آمد تا وزن قافيه را بههم بريزد. امّا در واقع «نيما» به ما نوع ديگر نگاه كردن را آموخت، و تفاوت «موج نو» هم درهمين نگاه است. در واقع «موج نو» گسستن كامل از ادبيّات كلاسيك و شعر نيمايی را در پی داشت. دغدغهی شاعر «موج نو» ديگر مسائل اجتماعی و سياسی نيست، بلكه بيشتر در شعرش سعی دارد از مسائل شخصی خودش بگويد.
•مؤلفههای موج نو چيست و چرا با اینكه بيش از سه دهه از عمر اين جريان میگذرد، مؤلفههای آن هنوز برای مخاطبان روشن نشده است؟
مشخصههای شعر «موج نو» به صورت مرئی در كتابی كه «اسماعيل نوریعلا» نوشت مطرح شد. همچنين دكتر«رضا براهنی» در مقالاتشان به مؤلفههای شعر «موج نو» توجّه داشتند و بهصورت غيرمرئی میتوان به شعر شاعرانی كه پس از من شعر گفتند و دانسته و نادانسته از اين جريان تأثير پذيرفتند اشاره كرد. البتّه ما ايرانیها ملّت تنبلی هستيم و هنوز پس از ۷ قرن نتوانستهايم، تحقيقات درستی دربارهی شعر حافظ انجام بدهيم و ويژگیهای شعر او را بررسی كنيم و به نكات درخور تأملی دست يابيم.
•نظرتان دربارهی موضعگيری اسماعيل نوریعلا دربارهی موج نو و موضوعی كه مطرح كردند كه شعر شما ساختمند نيست و شعر شما به سمت پريشانگويی میرود چيست؟
اوّلينبار «اسماعيل نوریعلا» اين موضوع را در خانهی «سيروس طاهباز» مطرح كردند كه شعر احمدرضا احمدی بافت ندارد و «سيروس طاهباز» نيز به شوخی در پاسخ او گفتند كه شعر او بافت دارد، تافت ندارد. اين مصاحبه در روزنامهی ادبی «بازار» به سردبيری «محمّدتقی صالحپور» منتشر شد. ولی پاسخ سؤال شما اين است اگر اين شعر ساختار و بافت نداشت آيا میتوانست تا به امروز دوام بياورد و تأثير روی دو سه نسل بعد از خويش بگذارد.
•آيا موج نو حركتهای انحرافی نيز به همراه داشت يا نه؟
در كنار همهی جريانهای اصلی، حركتهای كوچك انحرافی نيز به وجود میآيند و اگر صريح و روشن بخواهم بگويم، نمونهی بارز اين حركتها را «پرويز اسلامیپور» كه حرفهای عجيب و غريبی میزد به وجود آورد. ولی از اين ميان «يدالله رويايی» با دانش و بينشی كه داشت توانست به جريان شعری خودش تداوم ببخشد. به نظر من اگر كسی تنها يك كتاب بنويسد و يك فيلم بسازد و برود، تكليفاش به خودی خود، روشن است و اين اتّفاق برای اسلامیپور افتاد.
•جريانهای شعری زبانگرا، كانكريت و موج ناب چهقدر تحت تأثير موج نو بودند؟
من به عنوان يك شاعر فكر نمیکنم كه مكتب جديدی به وجود آورده باشم و هيچوقت دغدغهی مكتبسازی نداشته و ندارم. يك نوشته يا شعر است و يا نمیتوانيم آن رادر قالب خاصّی قرار بدهيم، مثلاً در ابتدای قرن 20 اتّفاقات عجيب و غريبی درعرصهی موسيقی افتاد، مثلاً سر صحنه كسانی بودند كه صدای اتو برقی درمیآوردند امّا از اين ميان «شوئنبرگ» ماند و افراد ديگری كه فقط ادا و اطوار درمیآوردند، ديگر نامی از آنها به ميان نمیآيد. اين جريانهايی هم كه شما نام میبريد شايد تنها يك صاحب داشته باشند.
•شما در هنگام سرودن شعر چقدر به مخاطبانتان فكر میکنيد؟
هنگام سرودن شعر به هيچوجه به مخاطبانم فكر نمیکنم، ولی زمانی كه برای كودكان مینويسم، بارها آن را بازنويسی و بررسی میکنم و سعی دارم در داستانهايی كه مینويسم، غم و اندوه و دنيای پرتشويشام را به ذهن بچّهها تزريق نكنم.
•مؤلفهی اندوه در شعر شما چه جايگاهی دارد و چرا نگاه شاعر ايرانی بيشتر معطوف به فراق و جدايی است؟
در دورهی جوانی زمانی كه شعر میسرودم كسانی بودند كه مرا مؤاخذه میکردند كه چرا در شعرهای تو غم و اندوه جايگاهی ندارد امّا به تازگی دريافتهام كه كلمهی «دل» كه در تصنيفهای فارسی بسيار به كار برده میشود، درشعرهايی كه اين اواخر سرودهام به چشم میخورد. و اين ناشی از پيری، بيماری و اندوه من است. چندی پيش نيز، در روزنامه مطلبی منتشر شد كه در آن «پوران فرخزاد» نوشته بود چرا جوان شيکپوش ديروز، شعرهای امروزش پر از غصّه و ماتم است. در دورهی جوانی با بسياری از مشكلاتی كه امروز با آن روبرو هستم و يا آن را پشت سر گذاشتم روبرو نبودم و افراد خانوادهام و دوستانم نيز زنده بودند، چرا كه از نسل شاعرانی كه من به آن تعلق دارم تنها من ماندهام. خوب اگر به واقعيّت نزديك شويم در مییابيم كه پرداختن به اندوه آن هم، برای شاعری به سن و سال من امری عادی است من در شعرم هيچگاه دروغ نگفتم.
•چه شد كه برای بچّهها نوشتيد؟
در دورهای كه كانون پرورش فكری كودكان راهاندازی شد به همهی نويسندگان و شاعران پيشنهاد شد كه كار كودك بنويسند كه من نيز شروع به نوشتن كردم و اوّلين كتابی كه برای كودكان نوشتم نامش «من حرفی دارم كه فقط شما بچّهها باور میکنيد»، بود كه توسط كانون منتشر شد، پس از آن نيز چند كتاب ديگر برای كودكان نوشتم و دو داستان جديد برای كودكان نوشتهام كه قرار است آنها را نيز انتشارات كانون پرورش فكری كودكان منتشر كند. در دورهای نوشتن برای كودكان بيشتر از نظر مادّی برايم مهمّ بود، ولی پس از آنکه خودم صاحب بچّه شدم به شكل جدّی نسبت به نوشتن برای بچّهها علاقهمند شدم امّا از اين ميان بسيار خوشحالم كه سراغ نوشتن رمان نرفتم.
•چرا شما در هيچکدام از دورههای شاعریتان به شعرهای ايدئولوژيك و سياسی بها نداديد؟
از همان آغاز معتقد بودم كه بايد حدّ فاصلی بين شعر و مسائلی كه در شعر مطرح میشود و مسائلی كه میتوان آنها در مقاله مطرح كرد باشد، مسائل ايدئولوژيك و سياسی نيز برای من هم چنين جايگاهی داشته و دارند، اگر قرار است من اعتراض خودم را نسبت به فلان مسألهی اجتماعی يا سياسی بيان كنم بهتر است بروم و يك مقاله بنويسم و در آن هر چهقدر كه شعار هم بدهم ايرادی ندارد، امّا اگر اين موضوع را در شعری بيان كنم، حتماً چيز مسخرهای از كار درخواهد آمد. البتّه هنرمند از مسائل اجتماعی و اتّفاقاتی كه اطرافش میافتد بهصورت غيرمستقيم تأثير میپذيرد و اين مسائل حتماً ذهن او را درگير خود خواهد كرد و در ذهنش رسوب خواهد كرد و جايی در شعری، در تابلوی نقاشي، يا در موسيقی خود را نشان خواهد داد كه تأثيرگذاریاش از به عمد وارد كردن اين مسائل در هنر به مراتب بيشتر و بهتر خواهد بود. البتّه در مجموعهی شعر «من فقط سپيدی اسب را گریستم» كه درسال ۱۳۵۰ منتشر شد رگههايی ازمسائل سياسی به چشم میخورد ولی آن نيز جنبهی عاشقانه داشت و متأثر از ايدئولوژی خاصّی نبود. يكی از شاعران بزرگ جهان معتقد است كه سرودن شعر عاشقانه و سياسی از دشوارترين كارهای دنيا است. به نظر من اگر كسی دربارهی مسائل سياسی بخواهد حرف بزند يا شعار بدهد بهتر است برود در يك مقاله ديدگاهاش را مطرح كند. حتّی شاملو كه يكی از چهرههای مطرح شاعران ايران به شمار میرود در شعرهای سياسیاش موفّق نيست. اگر نگاه كنيم چخوف در داستان «اندوه» غم سورچی را بسيار زيبا بيان كرد و اين موضوع را به صورت الماسی تراشخورده به خواننده هديه میکند ولی متأسفانه بسياری از شاعران، يا يك موضوع را آنقدر صيقل میدهند كه به جای الماس تبديل به زغال میشود يا بیتفاوت از كنارش میگذرند.
•ديدگاه شما دربارهی وضعيت نقد ادبی در ايران چيست؟
نظريههای ادبی در ايران وارداتی هستند و ربطی به تاريخ و سنّت ادبی ما ندارند، مثل اين است كه عقايد فرويد را بخواهيم روی اسرارالتوحيد پياده كنيم. متأسفانه زمانی كه يك نظريهی ادبی در غرب میميرد تازه به ايران راه پيدا میکند من به عنوان شاعر وقت خودم را تلف نمیکنم و به سراغ اين نظريههای وارداتی، كه هيچ مناسبتی با فرهنگ ما ندارند نمیروم. در ۲۰سال اخير توانستهام در شعر دست به تجربههای جديدی بزنم كه از اين ميان تنها «يدالله رويايی» در مقالهای به آن اشاره كرده است، همچنين «شمس لنگرودی» به صورت ضمنی به آن اشاره كرده است ولی جايی اين موضوع را درج نكرده است.
•از ديدگاه شما يك منتقد بايد چه ويژگیهایی داشته باشد؟
يك منتقد بايد هميشه حقيقت را بگويد و درگير محفلهای ادبی نبايد باشد. آيدين آغداشلو نمونهی واقعی منتقد است، هر جايی كه من در راه ماندهام آغداشلو مرا به جلو هل داده است. آغداشلو اوّلينبار با نام مستعار «فرامرز خبیری» شعرهای مرا در مجلهی «انديشه و هنر» نقد كرده است البتّه «شمس لنگرودی» و «معيشت علايی» نيز از بهترين منتقدان حال حاضر هستند كه به فكر نقد اثر هستند نه انتقام گرفتن از صاحب اثر.
•وظيفهی نقد ادبی چيست؟
من هيچ اعتقادی به نقد ندارم، وقتی اثر هنری خلق میشود، گويی آتشفشانی بوده كه فوران كرده و سرازير شده و سنگ شده و تمام شده، رفته. وقتی من نيز، شعر میسرايم ديگر همهچيز تمام شده است، كاری که يك منتقد میکند يك فعّاليِت پسينی است و هيچ تأثيری نمیتواند در آن اثر داشته باشد. خلق هنری مثل تولّد يك كودك است زمانی كه متولّد شد ديگر نمیتوان رنگ چشم او را تغيير داد و وظيفهی بيشتر منتقدان اين است كه هنرمندان را گمراه كنند و ناخودآگاه او را تبديل به خود آگاه كنند.
•نظر شما نسبت به بحران مخاطبی كه شاعران ما با آن دست و پنجه نرم میکنند چيست؟
بحران مخاطب بيشتر معطوف به شاعرانی است كه به جای شعر گفتن تظاهر میکنند. شاعر واقعی هميشه مخاطب خودش را دارد، البتّه تغيير دادن عادات مردم بسيار دشوار است متأسفانه در شهرستانها هنوز تنها «سعدی» و «حافظ» را به عنوان شاعر میشناسند و حرفی از نيما و اخوان و شاملو به ميان نيست. در دورهای مطبوعات آنها را بزرگ كردند، البتّه اين اشكال فكر میکنم بيشتر به شاعران ما باز میگردد، نه به مخاطبان. كتاب خوب هميشه میتواند جای خود را در دل مردم باز كند.
•با توجّه به اينکه شما از دهههای ۴۰ و ۵۰ شعر میگوييد ودر آن دههها ژستهای روشنفكری بسيار مد بود، شما چرا ژستی برای خود اختيار نكرديد؟
ژستهای روشنفكری نيز از پيامدهای ادبيّات مدرن بود، هنرمندان در آن دههها فكر میکردند با اين ژستها هنرمندتر میشوند، مثلاً اگر آلبوم عكسهايی كه از «منوچهر نيستانی» بر جای مانده است را نگاه كنيم، او را در هيچ كجا بدون سيگار نمیبينيم و سيگار برای شاعرانی چون او به نوعی ژست محسوب میشد. البتّه كسانی هم بودند كه ژستهای ديگری داشتند كه از نظر قشر روشنفكر آن روز مطرود بود و با اين ژستها میخواستند خود را به عنوان شاعر و روشنفكر به جامعه معرفی كنند. امّا با اين كه دو يا سه دهه از آن روزها نگذشته اين افراد فراموش شدهاند، كسی كه هنرمند نباشد با ژست نمیتواند خود را هنرمند معرفی كند. و اين ژستها كاری از پيش نمیبرند. من از همان آغاز به خود و خانواده احترام میگذاشتم و زندگی ساده و آرامی انتخاب كردم و جزو هيچ يك از دار و دستهها و باندهای ادبی نشدم. امروزه شاعران هم ژستهای خاصّ خودشان را دارند، دوست نداشته و ندارم كه خودم را درگير اين مسائل بكنم.
•به نظر شما در عرصهی ادبيّات مريد و مرادبازی مفهومی در بردارد؟
به شكل ظاهریاش نه. چرا كه ادبيّات هنری است كه در خلوت خلق میشود و شاعر و نويسنده بايد در خلوت خودش كتاب بخواند، كند و كاو كند و البتّه كتابها هر يك به تنهايی نقش يك استاد را بازی میکنند. ولی به شكل ظاهریاش آنگونه كه مريد و مرادبازی در عرفان معنا مییابد در ادبيّات نبايد دنبال چنين مفهومی باشيم.
•چرا شاعران در دورهی ما منزوی شدهاند، البتّه خود شما هم از اين امر مستثنی نيستيد.
اگر به تاريخ نگاه كنيم شاعران هميشه منزوی بودند، امّا در دورههايی برخی از «شاعران» به بارگاه سلاطين راه مییافتند، آنها نيز با مرگ سلطان ناچار به انزوا شدند، امّا انزوای شاعر امروز بيشتر خودش را نشان میدهد، چرا كه شعر در ايران هيچ حامی ندارد، از اين رو انتظاری نبايد داشت كه آنگونه كه بايد از شاعران نامی برده شود و من نيز از اين امر مستثنی نيستم، البتّه وقت من بسيار كم است و ترجيح میدهم به جای اينکه از صبح تا شب وقت بگذارم و از اين جلسه به آن جلسه بروم، بنشينم كتاب بخوانم، بنويسم، و كارهای ناتمامام را به انجام برسانم، البتّه همنسلان و دوستانم نيز چنيناند.
•به عنوان آخرين سؤال چه توصيههايی به جوانان داريد؟
به هنرشان عشق بورزند و آن را جدّی بگيرند و بدانند با موادّ مخدر و نشستهای شبانه، شاعر نمیشوند. يک مثلی هست که صادق هدايت 4 پله داشت که يک پلهی آن اعتياد بود، خيلیها فقط همان يک پله را ديدهاند. ما از تونلها و راههای مارپيچ بسياری رد شدهايم تا به اينجا رسيدهايم و اعتياد راه ميانبری برای شاعر شدن نيست.
برگرفته از:
شعروزندگیشاعرانه، مصاحبهیاحمدرضااحمدی با روزنامهیهمشهری در آبان1384
«احمدی میگفت:
•اون وقتی که ما جوان بوديم پيرها مطرح بودند، الان که پير شديم جوانها مطرحاند.
يا يکبار گفت:
•از وقتی مرگومير زياد شده، در بهشت زهرا گورهای دو سه طبقه ساخته شده،
قرار است برای اين گورها افاف نصب کنند تا صاحب مُردهها بتوانند با طبقهی مُردهی خودشان تماس برقرار کنند.»
برگرفته از:
گفتههایعمرانصلاحیدرنشستکتابماهادبیّاتوفلسفهباعنوانکارنامهییکشاعر
کهبهبررسیشعر"احمدرضااحمدی"اختصاصداشت.
اکنون که عمرم از 63 سالگی گذشته و ديگر گيسوان به سفيدی کامل است، میتوانم در آينه خويش را نگاه کنم و بگويم... ای دوست، همهی اين سالها تو ايمان داشتی، تو شکيبا بودی؛ ای دوست من هرگز چنين ايمانی را در ديگران سراغ نکردم... اين ايمان بود که مرا به خانه و تنهايی و آينه آورد که انديشه و زيبايی را از کسی به عاريه نگيرم. کلام من هر چه بود طلا بود، مس بود، متعلق به خودم بود. در هر کتاب راه ناهمواری را طی کردم. در هر کتاب چون کتاب نخستينم با هراس آغاز کردم. راهی که در ظلمات بود... من با قطبنمای خودم حرکت کردم... من از کسی تقليد نکردم. به گمانم حتّی از خودم هم تقليد نکردم. نقادان و خصمان شعر من در اين حسرت ماندند که من در جادهای قدم گذارم که قبل از من ديگران آن را طی کرده باشند. نقادان و خصمان من نمیدانند شعری که خميرمايهاش رنج و مصيبت آدمی است تقليد نمیپذيرد. حتّی اگر در زمهرير تنهايی شاعر جان ببازد.
برگرفته از:
سخنان"احمدرضااحمدی"درنشستکتابماهادبیّاتوفلسفهباعنوانکارنامهییکشاعر
کهبهبررسیشعراحمدرضااحمدیاختصاصداشت.
مرگ زودتر از موعد
نارس و گنگ به ما سلام گفت
کلاه از سر بر گرفتیم
جواب سلام را نارس و کال گفتیم
غذای گرم ما را احاطه کرده بود
مرگ نه اشتهای غذای گرم داشت
نه اشتهای روز و شب ما
که شباهت به گُلهای پژمُردهی نرگس
داشت
پس با چتری به رنگ گُلهای ارغوان
به کوچه رفت
از کودکی که برگهای درختان را
میشمرد
ساعت طلوع آفتاب را پرسید
دوباره به خانهی ما آمد
● کاوه گُلستان آن مهربان ابدی را مرگ از خانهی ما ربود. دیگر آن چشمان مهربان و کنجکاو در کنار ما نیست. شاید سالیان بود که همهی ما از دور و نزدیک منتظر آن حادثهی 13 فروردین 1382 بودیم. به هنگام خاموشی 52 سال داشت. دیگر سنّ پختگی و خیرهگی و رهایی از بودن و نبودن. همیشه او را همان کودکی در ذهن داشتم که در پنجسالگی «حاجیفیروزه»ای را نقاشی کرده بود. کنار نقاشی او نوشته بودند: «حاجیفیروزه، کار کاوه گُلستان 5 ساله از کودکستان فرهاد». این نقاشی او در 24 بهمن 1335 در مجلهی بامشاد چاپ شده بود. چهرههای دیگری هم از او به یاد دارم در خانهی پدری که جوانی نسل ما (من، آیدین آغداشلو، مسعود کیمیایی و دیگران) در آن خانه در زیر درختان کاج در تابستان و در کنار آن شومینه که از دیوارهای چوب احاطه شده بود در زمستان طی شده بود و گاهی چهرهی او را گذرا میدیدیم. در جمعهای در سال 1360 از صبحی تا غروب باهم بودیم. او بود و من و همسرش هنگامه جلالی. ما برای دیدار «علیاکبر شهنازی» استاد موسیقی سنتی به یکی از روستاهای دماوند میرفتیم. دیگرانی هم بودند: کاظم عالمی، کامبیز روشنروان، اسماعیل تهرانی، پرویز منصوری، مرتضی ممیّز و حبیبالله صالحی (یکی از بهترین شاگردان استاد شهنازی). از این دیدار بهرهای نبردیم. سؤالات مغشوش بود و شهنازی دیگر نه حوصله داشت و نه حافظه. زمانها را از یاد میبرد نام اشخاص را بهیاد نمیآورد، پس ناامید به تهران در غروب بازگشتیم. فقط میوهی این جمعه در خرداد 1360 عکسهای درخشانی بود که کاوه از شهنازی گرفت. هفتهی بعد همهی عکسها و نگاتیوهای شهنازی را با سخاوت به من داد. (بهطور معمول عکاسان نگاتیو را به کسی نمیدهند).
همیشه کاوه گُلستان را کسی یافتم که میخواهد از حوادث و اتّفاقات روزگار تجربهای بدون واسطه داشته باشد. نمیخواست دیگران راوی حوادث باشند. میخواست خود راوی باشد، و این از خودخواهی نبود. این از حسّ شفاف و دلپذیر او بود. برای انجام این تجربهی بدون واسطه، شهامت و بیپروایی، حوصله و بینیازی لازم بود که همهی این صفات را دارا بود. صفاتی را که گفتم در او به غلیان بود. بهنظرم اگر عکاس دوران ما این صفات را نداشته باشد فقط یک صنعتکار است که باید فقط عکس درخت و علایم راهنمایی و رانندگی را عکاسی کند. کاوه گُلستان تجربههای گرانبهای خویش را که عمر و جوانی بر سر آن فنا کرده بود. بدل به مدال و جوایز، خودنماییهای روشنفکرانه و مرعوب کردن دیگران نکرد. حضور آن خیل جوانان در روز یکشنبه 17 فروردین 1382 در حیاط تالار وحدت که از جان و دل پیکر خاموش او را با اشک و دریغ بدرقه میکردند باید در این معنی جستوجو کرد که او مهربان بود و سخی و مملو از حقیقت و پاکی و زلالی. کاوه گُلستان، خودساخته بود. یار و یاور نسل پس از خویش بود. مرگش در ابعاد و طول و عرض روحش بود. دریغ بود که چون ما در این جهان پلید که انبوه از جنگ و گریهی کودک و آوار است بماند. ما که هر روز برای ماندن در این جهان چانه میزنیم که هفتهای و ماهی را بیشتر عمر کنیم. هر ماه آزمایش قند و چربی میدهیم. نه، او برای ماندن در این جهان چانه نزد و هنر مُردن را میدانست.
با حضور مرگ
در خانه چهار فصل بود
مرگ روز را باخته بود
مرگ شب را باخته بود
مرگ گمان بازگشت نداشت
آسمان ابری - زمین خیس
گُلهای پامچال در سبد -
ما عریان در حیاط خانه.
نه دیگر یاد بود
نه دیگر باران بود
نه دیگر امید بود
نه دیگر ناامیدی بود
ما عریان عریان
مرگ به اتاق رفته بود
از پشت شیشههای بخارگرفته
از پشت بخار سماوری
که در اتاق میجوشد
ما را نظاره میکرد
آیا ما را نظاره میکرد
ما نمیدانیم.
برگرفته از:
مرگزودترازموعد، احمدرضااحمدی، ماهنامهیسینماییفیلم، شمارهی299، اردیبهشت۱۳۸۲
خانمها آقايان
در هفتهی گذشته انتشارات شباويز ناشر كتاب كودكان براى من مراسم تجليل به عمل آورد. آيدين آغداشلو، نورالدين زرينکلك و على ميرزايى دوستان سیسالهام دربارهی من سخن گفتند. من پس از پايان سخنرانى اين دوستانم گفتم هنگامى كه به برناردشاو نويسندهی انگليسى جايزهی نوبل را اهدا كردند گفت: «جايزهی نوبل براى نويسنده يا شاعر نجاتغريق نيست. اين جايزه هنگامى به او داده میشود كه او به ساحل رسيده است.» امّا من نه جايزهی نوبل را بردهام و نه به ساحل رسيدهام. هنوز غريقى هستم كه در اين جهان پرتلاطم بیسخاوت بیرحم و بیفضيلت دستوپا میزنم. دلم میخواست در مراسم شما حضور داشتم. همزمان با مراسم شما من در مطب دكتر هستم. در اين يك ماه من، همسرم و دخترم روزهاى سهمناكى را گذرانديم امّا به مدد دو پزشك كه هنوز نجات بيمار را بر خريدن سهم بيمارستان ترجيح میدهند نجات يافتم. از ناصر صفاريان تشكّر فراوان دارم مرا كه عصبانى، غمگين، نااميد و بيمار بودم و هستم تحمل كرد. روزهاى طغيان من - فقط - سكوت كرد، لبخند زد و باز به خانهی ما آمد. از محمّدرضا سكوت دوست جوان اين سالها تشكّر دارم. از بهمن كيارستمى هم تشكّر دارم. زمانى همسايهی هم بوديم. غروب پاييزى را به ياد دارم در محلهی چيذر شميران من و بهمن كه فقط شش سال داشت در صف كوپن ايستاده بوديم. بهمن حوصلهاش سر میرفت، میرفت بازى میکرد و دوباره نزد من میآمد. من در آن سالها دوست نزديك پدرش بودم. روزى را به ياد دارم كه با پدرش در برف، درخت شكستهاى را به خانهی آنها میبرديم كه با آن درخت شكسته بتوانيم ساعتى جنگ را فراموش كنيم تا شعلههاى آن درخت ما را لحظهاى گرم كند. امّا امروز ما دو تن فقط يکديگر را در صفحات روزنامهها ملاقات میکنيم. من حيرت میکنم كه در روزگارى در يك شعرم اين ماجرا را پيشبينى كرده بودم كه ما فقط يکديگر را در صفحات روزنامه ملاقات میکنيم. بايد باور كنيم كه شاعر هميشه از آينده میگويد، نه زمان حال و نه زمان گذشته. اميدوارم در شادى من كه پس از ديدن فيلم «وقت خوب مصائب» رخ داد، ناصر صفاريان، محمّدرضا سكوت و بهمن كيارستمى شريك شوند و از همهی دوستانى كه وقت خود را صرف گفتوگو در اين فيلم كردهاند سپاس دارم.
چهارشنبه
۲۳شهريور۱۳۸۴
احمدرضا احمدى
برگرفته از:
روزنامهیايران، مهر1384
فروغ را سلام:
این از همان ایوان کودکی من بود که با پوستم و قلبم که همیشه وسعتش در عمق بود غیبت را در حضور ببینم.
من غایب بودم و اکنون نیز هستم. از چشمان سیاه که در تاریکی بهار رطوبتهای الکل در تاریکی بیشناخت من باز سیاه بود. دستم آنقدر صداقت داشت که بروی چشمان و خوابم، مادر، اختر، و تو را فروغ ببینم. ولی جواب نبود، خیلی کودکانه در اندیشهی گسستن بودم. ولی یک حجم خیلی قوی که برایم شناخته نیست و مرا بر زمین مهار میکند که باز با آمدن خورشید در روبرو، در خیابان، کوچه، بازار، اتاق و اکنون در آسایشگاه و میدان پیوندم را مصلوب نکنم.
عصر از سربازخانه رسیده بودم. ما را ساعتها سرپا نگه داشتند. حرفی نداشتند بزنند. همان حرفهای دستخورده، همان تهدیدات خاکی، همان صدای چرمی و سخت آدمی که همسن منست روبروی من در سایه کنار گُلهای خیلی جدّی ختمی ایستاده است. من در آفتاب هستم. فرمان فقط فاصلهی یک آفتاب است تا یک سایه، و یک سنّ مشترک و دو آدم متفاوت. به من و دیگران فرمان میدهد. صورتش برعکس مردمان این شهرستان قرمز است. چشمانش فقط چشم هستند و فقط از دیدن از آنها استفاده میکند. لهجهی غلیظ دارد مرا به گناه لهجهی پایتخت ساعتها در آفتاب در روزهای پیش دوانیده است، شبها مرا پاسدار میکند، ولی من تمام اینها را بیاندوه و بیاعتراضی حتّی به خودم میپذیرم. خودم برای خویشتن نامه مینویسم که این بلوغ دوم من است. او فقط میپندارد که من پاسدار این ساختمان مُرده و بیخون هستم، ولی پوست من با بینایی نجوا میکند. تو پاسدار شب و گُل ختمی هستی. سراسر جاده را پیاده آمدم، جاده خاکی است. روی آن در کرانه فقط یک مزرعهی گندم با خطّ بد و رنگ زرد نوشتهاند که خوانا نیست. با همان اتوبوسها که در شهر شما با آنها انگور به صبح میآورند به شهر آمدم. از زیر آسمان پرستاره که لهجهی محلّی دارد میگذشتم آسمان جیرهی من بود. مردمان دیگر این جیره را فراموش کرده بودند. نامه را به من دادند. در حضور گُلهای انار آن را گشودم.
از میوههای دیروز کنار جاده میترسیدم. از شدّت خواستن و خواندن از میوهها فرار میکردم نامه میوه شده بود. دو سه بار چشم از روی نامه پرواز کرد. پر زدم، نشستم، باز آمدم. خواندم بر لبم زندگی بود همان چیزی که زیر پوست من مخفی شده است و به آزمون من خیرخواه است. همهی خبرها بود و از شعر، من نمیدانم اینها شعر هستند یا نه با صداقت میگویم. اگر بر اینها فتوای رود شعر و اگر نرود شعر نیست. من بیگناه. این قضیه بیخ دارد. ریشهی آن در منست. صحبتها کردهام من با شما. از ذهنم. من در زیر این ذهن بیتداوم مدفون میشوم از روزی که با نیما آمدهام در مه دست و پا میزنم. شب نخستین را تودههای پتو میبینم که روی آسمان، درخت، سربازان آویخته بودند. هنوز از راهروی این فکر بیرون نیامده میدانم این اندیشه صیقل میخواهد و برد لغت ترسم از این است که اندیشههایم در صیقل و پرداخت مجروح شوند، زخمی شوند و بمیرند. از مرگ هراس ندارم مرگ یک حقیقت مضاعف است که در منست و در اطراف من. نمیدانم آیا همیشه و در سنهای خیلی جدّی این فوران در من خواهد بود و یا نه و اگر از میان رود من هم از زمین کنده خواهم شد.
من در شعر به این اندیشه میکنم که استقلال ظاهری آن را باید از میان برداشت. به آن سطح همهجانبه داد. باید ریشههای شعر را در نخستین روز هفته به زمین و خاک رسوب داد. روزهای دیگر بهجا میماند و ریشههای دیگر شعر به دنبال زمین میگردند. این ریشهها را باید در روزهای دیگر هفته و پدیدههای دیگر اندیشه (نمایشنامه، قصّه، موسیقی، سینما، نقاشی، معماری) فرستاد نباید از این تجربیات گذشت. ولی بدبختانه این تجربیات فقط کلمات و شکل کار را صیقل میدهند. اندیشه همان است که هست باید در روبرو به زندگی سلام گفت. شعر، امروز در دنیا کجا ایستاده است؟ این سؤال مرا پاسخ دهید، در روزهای دیگر شعر محلش را زود پیدا میکرد. زود خانه میگرفت، زود عروسی میکرد، زود بچّه میآورد. خیلی در اندیشهی این نبود که بچّهاش سالم و نازنین باشد. برای بدترین بچّهاش به اسم خود شناسنامه میگرفت و خودش هم بود. امّا امروز در این روزهای خشکسالی هوا شعر تنفس را میداند و هوا را در همهجا جستوجو میکند خسته و مانده به خانه میآید. این شعر نیست که قیافهاش به این تندی تغییر میکند. این تهدیدات دیگران است که قدرتهای مصرفشده دارند. در خورشید مضطرب این روزگار ایستادهاند یکدیگر را تکذیب میکنند، همهچیز تهدید شده است. خبرهای روزنامه را لطفاً ببینید، این رنگها، این نژادهای قراردادی زرد، سفید، سرخ از روی صندلیهای باروتی خود یکدیگر را نشان میدهند و هر یک از میان بستههای پیچیدهی اقتصاد، مذهب، اسباببازی تازهای را به رخ یکدیگر میکشند. امروز در میان این تهدیدات شعر دستپاچه شده است. حقّ خود میداند که با تنها سلاح خود یعنی مهآلودگی حقیقت، معصومیت و صداقت به ستیز این تهدیدات رود. ولی سرانجامش چیست؟ شب که به خانهی حقیر خود میآید. میبیند و نگاه میکند که فقط مه را به روی کلمهی تهدید پوشانده است. ولی باز صدای تهدید را میشنود، این هست و خواهد بود که جسم لباسپوشیده فقط برهنگی را از دست داده است. ولی صدا را با خود دارد. و این شعر کاملاً باخته میبیند که لباسش را هدیه داده است خود عریان گشته و در این یخبندان سخت میلرزد. از این ایثار و گذشت چیزی عایدش نگشته. اگر چه خوب میداند. تنها وظیفهاش حقیقت عملی، ایثار، گذشت است.
در اتاق که از اجدادش به او به ارث رسیده، اشیاء تازهای نمیبیند. و از پدربزرگ خود و از تمام بزرگهای مدفون خود روی طاقچه کتابهای مذهبی را میبیند که هر یک صحافی قرنی را دارد و روی آن هستهی درد است. این اتاق تنها یک قصّه دارد: در یک صبح در چهار فصل سال انسان تیرباران شد. برادههای خونش در خاکهای زمین راهپیمایی میکند و در هر توقف پایتختی را ساخته است. خبر همین است. چیزی اضافه ندارد. آدمهای دیگر که روزی تا عصر باید در این اتاق بیتوته کنند. کنجکاو هستند و هر یک این خبر را تفسیر دگرگونهای میکنند. زیرکانهها در پله ایستادهاند به عکس انسان تیربارانشده خیره میشوند و تجربیات گیاهی و خونی خود را به روی تصویر انسان تیربارانشده میگذارند در صبح سپس تجربیات خود را از روی تصویر باز میآورند. در هنگام خداحافظی محجوب و آرام تجربیات آغشته به این تصویر را به عابرین میدهند. میدانند عابر عارف است. آنکه سخت نشسته و تکیه داده فقط حجم است.
من در بیداری خواب یک و دو تن از این زیرکانهها را دیدم که فقط حافظ با من خوشرو و به سلامم پاسخ داد. مولوی آنقدر از روی این تصویر انسان تیربارانشده گرته برداشته بود که فرصت نبود گرتههایش را ورق زنم.
در راهروهای این قرن یک خیانت به شعر شد. شعر محجوب و بیتوقع ایستاده بود. علوم رسیدند. بهویژه روانشناسی به اتاق آمدند. خیلی بیرحمانه از روی تصویر گرته برداشتند. گرته را معنی کردند. خیلی زمخت و سخت معنی کردند. آدمهای اتاق هراس داشتند. این وظیفهی شعر بود که این تصویر را معصومانه و کودکانه برای آدمها ترجمه کند. این دخالت ریاکارانه و تجارانه آن شد که در گذار این قرن شاعران واقعی بند زندگی خود را گره بزنند و یا قطع کنند.
شاعر ایرانی در این سیر و سلوک و در این زمانه نبود. ما گردههای تجربه را میدیدیم که از آسمان به زمین میآمد. گُلی نبود که این گرده روی آن بنشیند تا گُل میوه دهد. ما به واقعیت تجربه راهها فاصله داشتیم و از همهی آنها برتر عقدهی آسیایی بودن. اگر چه من با چشم با سیادت آسیا را میبینم. و شاید شما از میان همعصران خود به میان نسل ما دویدید. و دانستی که غرب در کجا نشسته است و کبوتران خود را به پرواز درمیآورد. و ما دانستیم که کبوتر چیست. ما وارث نسلهایی بودیم که از پرندگان فقط بلبل را شناخته بود با آن صدای بازاری و قراردادی خود، من هیچگاه کلام تو را نصیحت نهپنداشتم. همیشه بهعنوان یک راه حل، یک پیشنهاد انسانی. انبوهی تجربه و نیرو که سالها و روزها در انبار قراردادها آنها را مخفی کردهای. این میبایست عرضه شود به اوّلین عابر. این حدیث من و تو گشت. که من در راه قرار گیرم، پند و نصیحت در آن هنگام که با ضمیر تو به زندگی رهسپار شود، یک نیروی آتشفشان گیاهی است.
آدمیزاد امروز (به پندار من) احتیاج به بازگشت دارد. بازگشت به همان قوانین، نصیحت، خواستههای اوّلیّه، تماس مستقیم با طبیعت، یک رمانتیک منطقی، یک حساسیّت فوقالعاده. این بازگشت حتماً خواهد بود. کنفرانس 28 ژوئن الجزیه روی این ادعای من صحه خواهد گذاشت. من اکنون هم در اندیشهی وزن هستم. در صبح این قدمهای منظّم ما به روی خاک اعداد را تزیین میکند و دقیقه و ثانیه را زخمی شاید برایم تجربه بشود. همانطور که گفته بودی روزهای نخستین چنان است محیط دیوانه و دگرگونم کرده بود که همهچیز را میدیدم، به کنار گُلهای ختمی میدویدم و به آنها میگفتم. هنوز هم هیجان هست.
تاکنون چهار شعر نسبتاً بزرگ نوشتم. کامل نیست احتیاج به دستکاری دارد، همه در یک فرم است. به نام. فضل کلمات. نامهای تنهای آنها چنین است: راهروهای کلمات. کلمات در آسایشگاه. و آن دو دیگر هنوز نام ندارند. اگر فضلی بشود به تو پیشکش و هدیه میکنم. و این کم است. زیزا شما در هر شب از 350 فرسخ میگذرید به خواب من میآیید راه طولانی است، خستگی دارد و من در اینجا دربندم نمیتوانم به خواب شما بیایم مرا ببخشید. ابتدای شعر «کلمات در آسایشگاه» این است:
من از تبعید روزها شنیدم
که اکنون پدران و مادران در اتاق بچّگانه، مسلول شیری،
ستارهها را میان خود
تقسیم میکنند.
انبار بیاعتنای باروتها سخنان عارف کوچک و حقیر
در مقابل تشنگی و گرسنگی آینه عادات یکسان، در پشت
شیشههای آسایشگاه
پریدهرنگ خورشید
ایستاده است.
قلب ما را در ساعت 3 بامداد اختلافات محلّی
از پشت شیشههای خاردار آسایشگاههای مخفی ملاقات
بیرون میکشند
از میان تودههای متورم ثانیه
در میدان با حمایت اعداد زنگاربستهی تابستانی منزوی میدوانند.
قلبهایمان زودتر از پوست پایمان عرق میکند
کولی میشود
لباسهای بیجان آغازهای تجربههای فریادی را مرطوب میکند درختان اشرافی با چتر زمزمهی
درخت به آتش، مقدّس میدواند تا سایه را برای زخمبندی قلبهایمان از انبار لبخندهای مسلول،
کودکان حریقی مهیا کنند.
شعر هنوز کامل نیست برایم بنویس که چه است. من اینجا در یک تجربه هستم. دشمن را رو میبینم. هر کسی بیجلد است. برای یک تکّه گوشت یکدیگر را لو میدهند. ستیز میکنند، و سرانجام در فرمان مشترک دو بدن با هم میدوند. با هم عرق میکنند. با هم خسته میشوند. زمان زندگی یک کینه بهطور متوسط یک ساعت است. هر کس خودش واقعیّت دارد. برایم تجربه شده است که من فقط برای خودم واقعیّت دارم از روزی که از تهران کنده شدم. دانستم باید بدنم را به تنهایی به آفتاب رهسپار کنم. من دوباره به سادگی شهرستانی خودم آمدهام. دوباره برای زندگی و زمان و کشف و شهود ولع پیدا کردهام. در اینجا در هر روز و هر ثانیه چیزهایی به بدنم وارد میشود. هنوز فرصت نیست که از آنها آمار بگیرم و آنها را حضورغیاب کنم. این باشد برای ده. اینجا رکیکترین شوخیها انسانی است و انسانیترین روابط رکیک. باید ببخشید چرت و پرت زیاد نوشتم. نوشتن شما به من جرأت داد. نیم ساعت دیگر باید به سر خانه بروم. برای فیلم شما امید دارم زیرا برای خودتان امید دارم. برایم واقعی هستید. هراس ندارید.
بیجلد هستید. با آفتاب تماس مستقیم دارید و این کافی است که چیزی خلق شود اثر بگذارد. انسان را هویدا کند. راستی فراموش نکنم. بیژن جلالی را سلام بگویید دلم برایش واقعاً تنگ شده است. جلال مقدم را هم سلام دارم. فدای شما احمدرضا.
جوابم را بدهید.
برگرفته از:
دفترهنر،سالاوّل، شمارهی2، شهریور1373
احمدرضای عزيز، تنبلی هم حدّی دارد. اين را میدانم. ولی باور کن فکر تو هستم و سپاسگذار نامههايت. من به شدّت در اين شهر تنها ماندم. آن هم در اين شهر بیپرنده و نادرخت. هنوز صدای پرنده نشنيدهام (چون پرنده نيست، صدايش هم نيست). در همان اميرآباد خودمان توی هر درخت نارون يک خروار جيکجيک بود. نيويورک و جيکجيک، توقعی ندارم. من فقط هستم و گاهی در اين شهر گولاش میخورم. مثل اينکه تو دوست داشتی و برايت جانشين قرمهسبزی بود... غصّه نبايد خورد. گولاش بايد خورد و راه رفت و نگاه کرد به چيزهای سر راه. مثل بچّههای دبستانی، که ضخامت زندگیشان بيشتر است. میدانی بايد رفت به طرف و يا شروع کرد. من گاهی شروع میکنم. ولی هميشه نمیشود. هنوز صندلی اتاقم را شروع نکردهام. وقت میخواهد. عمر نوح هم بدک نيست ولی بايد قانع بود و من هستم. مثلاً یکچهارم قارقار کلاغ برای من بس است. يادم هست به يکی نوشتم: سهچهارم قناری را میشنوم. میبينی قانعتر شدهام. راست است که حجم قارقار بيشتر است. ولی در عوض خاصيّت آن کمتر است. مادرم میگفت قارقار برای بعضی از دردها خاصيّت دارد.
من روزها نقاشی میکنم. هنوز روی ديوارهای دنيا برای تابلوها جا هست. پس تندتر کار کنيم. ولی نبايد دود چراغ خورد. اينجا دودهای زبرتر و خالصتری هست. دودهای بادوام و آبنرو. در کوچه که راه میروی گاه يک تکّه دود صميمانه روی شانهات مینشيند و اين تنها ملايمت اين شهر است. وگرنه آن جرثقيل که از پنجرهی اتاق پيداست، نمیتواند صميمانه روی شانهی کسی بنشيند. اصلاً برازندهی جرثقيل نيست اگر اين کار را بکند به اصالت خانوادگی خود لطمه زده است. توی اين شهر نمیشود نرم بود و حيا کرد. تهنيت گفت. نمیشود تربچه خورد. ميان اين ساختمانهای سنگين، تربچه خوردن کار جلفی است. مثل اينکه بخواهی يک آسمانخراش را غلغلک بدهی. بايد رسوم اينجا را شناخت. در اينجا رسم اين است که درخت برگ داشته باشد. در اين شهر نعنا پيدا میشود ولی بايد آن را صادقانه خورد. اينجا رسم نيست که کسی امتداد بدهد. نبايد فکر آدم روی زمين دراز بکشد. در اينجا از روی سيمان به بالا برای فکر کردن مناسبتر است. و يا از فلز به آن طرف. من نقاشی میکنم ولی نقاشی من نسبت به گالریهای اينجا مورّب است. نقاشی از آن کارهاست، پوست آدم را میکند و تازه طلبکار است. ولی نبايد به نقاشی رو داد چون سوار آدم میشود. من خيلیها را ديدهام که به نقاشی سواری میدهند. بايد کمی مسلح بود و بعد رفت دنبال نقاشی. گاه فکر میکنم شعر مهربانتر است. ولی نبايد زياد خوشخيال بود. من خيلیها را شناختهام که از دست شعر به پليس شکايت کردهاند. بايد مواظب بود. من شبها شعر میخوانم. هنوز ننوشتهام. خواهم نوشت.
من نقاشی میکنم، شعر میخوانم و يکتائی را میبينم و گاه در خانه غذا میپزم و ظرف میشويم و انگشت خودم را میبُرم و چند روز از نقاشی باز میمانم . غذایی که من میپزم خوشمزه میشود به شرطی که چاشنی آن نمک باشد و يک قاشق اغماض.
غـذاهای مــادرم چه خوب بود. تازه من به او ايراد میگرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمايل به کبودی است.
آدم چه دير میفهمد...
من چه دير فهميدم که انسان يعنی عجالتاً...
ايران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشتهای دلپذيـر... و همين...
برگرفته از:
سهرابسپهرینقاشوشاعر، لیلیگلستان
«...موج نو همانوقت هم بود. "احمدرضا احمدی" همانوقت هم شعر میگفت. امّا توانست خودش را حفظ کند و به اين سطح برسد. واقعاً شاعر خوبی است امروز، واقعاً شعر میگويد...»
برگرفته از:
امواجزودگذر، گفتوگوباعبداللهکوثری(بخشدوم)، پایگاهادبیخزه، فروردین1384، باویرایشوتلخیص.